از غم و غصّه و شرمندگى در خانه نشستم ، پس سوره منافقين در تصديق زيد و تكذيب عبد اللَّه بن ابى نازل شد ، سپس رسول خدا ( ص ) زيد بن ارقم را اجازه شرفيابى داده و او را از خانه نشينى بلند نموده و فرمود اى جوان زبانت راست گفت و گوشت خوب ضبط كرد و قلبت خوب حفظ كرد و در آنچه گفتى خودت قرآن نازل فرمود ، و عبد اللَّه بن ابى در نزديكى مدينه بود ، و چون خواست وارد شهر شود پسرش عبد اللَّه بن عبد اللَّه آمد و شتر پدر را در راه مدينه خوابانيد و گفت پسر واى بر تو ، گفت قسم به خدا نميگذارم داخل شهر شوى مگر پيغمبر ( ص ) اذن دهد و تو بدانى در اين روز اعزّ كيست و اذلّ كدام است ، پس عبد اللَّه بن ابى از پسرش به پيغمبر شكايت كرد پيامبر فرستاد كسى را نزد پسر عبد اللَّه كه او را ول كن وارد شهر شود پس گفت بلى وقتى امر و فرمان رسول خدا باشد ، مطيعم ، پس پدر را ول كرد تا به شهر آمده و چند روزى بيش نماند كه مريض شد و مرد .
و چون آن آيات نازل شد و دروغ عبد اللَّه ظاهر شد به او گفتند درباره تو آيات سختى نازل شده ، برو خدمت رسول خدا براى تو آمرزش و مغفرت بخواهد ، پس سر خود را جنبانيده و گفت به من امر كرديد به او ايمان آورم و گفتيد كه زكات مالم را بدهم ، پس براى من چيزى باقى نمانده مگر اينكه او را سجده كنم ، پس نازل شد براى ايشان
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا
تا پايان
وَ لكِنَّ الْمُنافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ
.
تفسير :
سپس خداوند سبحان ياد نمود كه استغفار درباره ايشان مفيد نيست ، پس فرمود :