روايت نمود كه گفت مردى از ابى جعفر حضرت جواد الأئمّه عليهم السّلام پرسيد و من در خدمت آن حضرت بودم و گفت فدايت شوم من مال فراوان دارم و مرا فرزندى نيست آيا براى من چارهاى هست .
فرمود : آرى در آخر هر شب تا مدّت يك سال صد مرتبه استغفار كن ، و اگر در شب يادت رفت در روز قضاء آن را بگو . زيرا خداوند تبارك و تعالى ميفرمايد .
اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ
تا آخر آيه .
هامش
( نمودهام و خلاصهء آن اينست كه آن بزرگوار 19 سال متواليا بعشق و شوق زيارت آن حضرت از اهواز شدّ رحال كرد . و پرسان پرسان در همه بلاد بمكّه مشرّف شد كه شايد در آنجا به اين فيض برسد و در آن مدّت موفّق نشد تا سال بيستم كه مأيوس و ميخواست ديگر نرود ولى شبى خواب ديد كه به او گفتند مأيوس نباش برو بمكّه كه در اين سال ان شاء اللَّه به هدف خواهى رسيد . پس عازم حركت شد با چند نفر از دوستان و در راه با خود زمزمه داشت و اشك شوق ريخته و با زبانحال ميگفت .اى دلستان بجسم دو عالم روان تويى * آينهء جمال نما جان جان تويىگاهى بغمزه دل بربايى نهان شوى * گاهى عيان شوى و گهى لا مكان تويىخورشيد ذرّهاى است در ارض و سماى تو * خورشيد و ماه و انجم هر آسمان تويىيوسف اگر كه شهره آفاق شد به حسن * در مصر شد عزيز ولى جاودان تويىمحراب ابرويت شده معراج عاشقان * جانا مراد عاشق پير و جوان تويىچون مشترى شدم ز پى زهره در سما * ديدم بهر سما مه نه آسمان تويىعيسى اگر كه سير عوالم كند مدام * در هر عوالمى كه بود حكمران تويى