هامش
داد و سپر دو نيم شده و لبهء تيز شمشير عمرو بر سر على عليه السلام اصابت و آن را مجروح نمود و على عليه السلام با يك ضربت ذو الفقار هر دو پاى عمرو را از ساق قطع كه هيكل غول پيكرش چون كوهى از پشت بر زمين ، افتاد و غبار عجيبى برخاست ، پس شنيده شد كه على عليه السلام ميگويد :
اللَّه اكبر ، پيامبر ( ص ) فرمود : به آن خدايى كه جان من در دست اوست عمرو را على كشت .
پس اوّل كسى كه بميدان آمد عمر بن خطاب بود كه ديد على عليه السلام شمشيرش را بزره عمرو مىمالد ، پس عمر هم تكبير گفت و آمد نزد رسول خدا و گفت عمرو را كشت .
پس على عليه السلام سر ( نحس ) عمرو را بريده و آورد پيش پاى پيامبر انداخت در حالى كه سنگين و با وقار ميامد ، پيامبر ( ص ) به او فرمود اى على اين گونه قدم برداشتن را خدا مكروه دارد مگر در اين موقع ، سپس فرمود چرا لباس عمرو را نگرفتى كه ارزش داشت ، عرض كرد اى رسول خدا او با من با عورتش مواجه و روبرو شد ، پس پيامبر ( ص ) فرمود
بشّر يا على
- مژده باد تو را كه اگر عمل امروز موازنه با عمل امت محمد ( ص ) بشود اين عمل سنگينتر آيد . . .
و در حديث 636 گويد : ما را خبر داد ابو محمد بن عبد اللَّه از ابو سعيد سعدى كه مكرر براى او خوانده گويد ، خبر داد ما را لؤلؤ قيصرى در بغداد سال 67 از ابو اسحاق ابراهيم بن محمد بن نصيبى از ابو عبد اللَّه حسين بن حسن بن شداد در عسكر گويد ، حديث كرد مرا محمد بن سنان حنظلى از اسحاق بن بشر قرشى از بهترين حكيم از پدرش از جدش از پيامبر ( ص ) كه فرمود :
" مبارزهء على بن ابى طالب لعمرو بن عبد ود يوم الخندق افضل من عمل امتى الى يوم القيامة "