ابن هاشم ابن عبد منافم .
عمرو گفت ، اى پسر برادر از عموهاى تو افرادى هستند كه از تو بزرگترند من كراهت دارم كه خون تو را بريزم ، على عليه السلام فرمود ، لكن من به خدا قسم كراهتى ندارم كه خون تو را بريزم ، پس عمرو خشمگين شده و از اسب پياده و شمشيرش را كه گويى شعلهاى از آتش بود كشيد به طرف على " ع " در حال غضب آمد ، پس على عليه السلام با كلاخودى كه بر سر داشت به جلوى او آمد و عمرو چنان ضربتى بر آن زد كه آن را دو نيم كرد و شمشير در آن مانده و به جلوى سر مبارك آن حضرت رسيد ، و آن را شكافت و آن حضرت هم ضربتى بر رگ گردن عمرو زد كه به زمين افتاد .
و در روايت حذيفه هست كه آن حضرت شمشيرى بر هر دو ساق پاى عمرو زد كه از پشت به زمين افتاد و ميان آنها گرد و غبارى برخاست ، پس صداى اللَّه اكبر على عليه السلام به گوش رسول خدا ( ص ) رسيد فرمود :
به آن خدايى كه جان من در دست اوست على عمرو را كشت ، و اوّل كسى كه مبادرت كرد بسوى آن گرد و غبار عمر بن خطاب بود كه ديد على عليه السلام شمشير خود را بزره عمرو مىمالد ، پس عمر فورا برگشت و گفت يا رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله على عمرو را كشت ، و على سر خود را بست و به سوى پيامبر ( ص ) آمد و صورتش مانند ماه مىدرخشيد ، پس عمر بن خطاب ، گفت چرا زره ارزنده او را كه در عرب بهتر از او نيست از تن او در نياوردى فرمود : چون او را زدم عورتش را وسيله مصونيت خود قرار داد و من از پسر عمويم خجالت كشيدم كه او را لخت كنم .
حذيفه گفت : پس پيامبر ( ص ) فرمود ، اى على بشارت باد تو را كه
ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 43
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٤٣