هامش
نيست ميگويند ما يقين داريم كه شما ميان خوبى با آنها نداريد و آنها را سبّ و لعن ميكنيد ميخواهيم به بينيم آيا مدركى و دليلى براى اين داريد ناچار مىگوييد من عوام و بقّال هستم از علماء ما سؤال كنيد ميگويند ما نميخواهيم با علماى شما مباحثه كنيم خواستيم از شما كه عامى هستيد به پرسيم گفت اگر من جواب بدهم در امانم ، گفتند آرى گفت در امان خدا و رسول و در امان ملك ، گفتند آرى ، گفت امان نامه بنويسيد ، فورا در كاغذى نوشتند كه حاج على بقال قمى در امان خدا و پيامبر و امان ملك عبد العزيز آل سعود است در گفتن حقيقت و حجّت ، پس آن امان نامه را گرفته و در جيب خود گذاشت و گفت بسم اللَّه الرحمن الرحيم ، ما از حضرات خلفاء بالاخص اوّلى و دوّمى بيزار و آنها را لعن ميكنيم چون خدا ايشان را در قرآن لعن كرده ، تا اين جمله را گفت فرياد حضرات بلند شد كه رافضى دروغ ميگويد بهتان مىزند به خدا و بخلفاء جسارت مىكند بكشيد او را بكشيد او را ، حاج على امان نامه را درآورده و ميگويد شما به من امان داديد ، اگر دليل نياوردم هر چه خواهيد بكنيد ، پس ملك عبد العزيز فرياد مىزند كه ساكت شويد راست ميگويد بگذاريد اقامه دليل كند اگر نكرد آن گاه او را مجازات كنيد همگى ميگويند جز قرآن ( حسبنا - كتاب اللَّه ) قبول نداريم .
پس حاج على ميگويد منهم از قرآن ميگويم ، ميگويند بگو ، ميگويد اين مقدمه كوچكى از كتب خود شما كه مورد اعتماد و سند شماست ، ميگويند كدام كتاب مى گويد صحاح سته و مسند احمد بن حنبل بياوريد تا بگويم فورا ملك دستور ميدهد كتابها را بياورند پس ميگويد احوال حضرت فاطمه دختر پيامبر اكرم ( ص ) را بياوريد و بخوانيد و من چون سواد ندارم به خود شما واگذار ميكنم ، پس ميآورند و بلند ميخوانند كه پيغمبر اكرم ( ص ) بيرون آمد در حالى كه دست فاطمه را گرفته بود و فرمود :
من عرف هذه فقد عرفها و من لم يعرفها فهى فاطمه بنت محمد " ص " و هى بضعة منى و هى قلبى و روحى التي بين جنبى فمن آذاها فقد آذانى و من آذانى فقد آذى اللَّه
، هر كس اين را ميشناسد كه ميشناسد و هر كس ، نشناسد ، پس اين فاطمه دختر محمد ( ص ) و اين پارهء قلب من است و اين