تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغة ( فارسي ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
« 61 »
و از نامهء آن حضرت است به كميل ، پسر زياد نخعى هنگامى كه از جانب او عامل هيت بود . امام بر او خرده مىگيرد كه چرا سپاهيان دشمن را كه از حوزهء مأموريت او گذشته و براى غارت مسلمانان رفته‌اند واگذارده و از سرزمين خود نرانده است . اما بعد ، واگذاردن آدمى آنچه را بر عهده دارد و عهده‌دار شدن وى كارى را كه ديگرى بايد گزارد ، ناتوانيى است آشكار و انديشه‌اى تباه و نابكار . دليرى تو در غارت مردم قرقيسيا و رها كردن مرزهايى كه تو را بر آن گمارده‌ايم ، و كسى در آنجا نيست كه آن را بپايد ، و سپاه دشمن را از آن دور نمايد ، رأيى خطاست و انديشه‌اى نارسا . تو پلى شده‌اى تا از دشمنانت هر كه خواهد از آن بگذرد و بر دوستانت غارت برد . نه قدرتى دارى كه با تو بستيزند ، نه از تو ترسند و از پيشت گريزند . نه مرزى را توانى بست ، نه شوكت دشمن را توانى شكست . نه نياز مردم شهر را بر آوردن توانى ، و نه توانى امير خود را راضى گردانى . « 62 »
و از نامهء آن حضرت است به مصريان كه با مالك اشتر فرستاد چون او را به حكومت آن سرزمين گمارد اما بعد ، همانا خداوند سبحان محمد ( ص ) را بر انگيخت تا جهانيان را - از نافرمانى او - بيم دهد ، و گواه پيامبران - پيش از خود - گردد . چون او بسوى خدا رفت ، مسلمانان پس از وى در كار حكومت به هم افتادند - و دست ستيز گشادند - و به خدا در دلم نمىگذشت و به خاطرم نمىرسيد كه عرب خلافت را پس از پيامبر ( ص ) از خاندان او برآرد ، يا مرا پس از وى از عهده‌دار شدن آن بازدارد ، و چيزى مرا نگران نكرد و به شگفتم نياورد ، جز شتافتن مردم بر فلان از هر سو و بيعت كردن با او . پس دست خود بازكشيدم ، تا آنكه ديدم گروهى در دين خود نماندند ، و از اسلام روى برگرداندند و مردم را به نابود ساختن دين