تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغة ( فارسي ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
گرديدن ، و مرد بهتر از هر كس نگهبان راز خويش است و بسا كوشنده كه براى زيانى كوشد كه او را در پيش است . آن كه پر گويد ياوه سراست ، و آن كه بينديشد بيناست . با نيكان بنشين تا از آنان به حساب آيى و از بدان بپرهيز تا در شمار ايشان در نيايى . بد خوراكى است كه از حرام به دست شود ، و ستم بر ناتوان زشتترين ستم بود . جايى كه مدارا درشتى به حساب آيد به جاى مدارا درشتى بايد ، بسا كه دارو بيمارى شود و درد درمان گردد ، بسا اندرز دهد آن كه از او اندرز نپايند ، و خيانت كند آن كه پى اندرز نزد او آيند ، و بپرهيز از تكيه كردنت بر آرزوها كه آن كالاى احمقان است ، و خرد به خاطر سپردن تجربه‌هاست ، و بهتر چيز كه آزمودى آن بود كه پند تو در آن است . فرصت را غنيمت دان پيش از آنكه - از دست رود - و اندوهى گلوگير شود . هر خواهنده به مقصود نرسد و هر رفته باز نگردد . از جمله زيانها توشهء - رفتن - فراهم نياوردن است و آخرت را تباه كردن . هر كارى را پايانى بود و آنچه برايت مقدر شده زودا كه به تو رسد . سوداگر به خطر افكنندهء خويش است ، و بسا اندك كه بالنده‌تر از بيش است . نه در ياور بىمقدار سودى بود ، و نه در دوست به تهمت گرفتار . چندان كه زمانه رام توست آن را آسان گير و به اميد بيشتر ، خطر را بر خود مپذير ، و بپرهيز ، از آنكه ستيزه‌جويى چون اسب سركش تو را بردارد - و به گرداب هلاكت در آرد - . چون برادرت از تو ببرد خود را به پيوند با او وادار ، و چون روى برگرداند ، مهربانى پيش آر ، و چون بخل ورزد از بخشش دريغ مدار ، و هنگام دورى كردنش از نزديك شدن ، و به وقت سختگيرىاش از نرمى كردن و به هنگام گناهش از عذر خواستن . چنان كه گويى تو بندهء اويى ، و چونان كه او تو را نعمت داده - و حقى بر گردنت نهاده - ، و مبادا اين نيكى را آنجا كنى كه نبايد ، يا در بارهء آن كس كه نشايد . دشمن دوستت را دوست مگير تا دوستت را دشمن نباشى ، و در پندى كه به برادرت مىدهى - نيك بود يا زشت - بايد با اخلاص باشى . خشم خود را اندك اندك بياشام كه من جرعه‌اى شيرينتر از آن ننوشيدم و پايانى گواراتر از آن نديدم . نرمى كن بدان