تخطي إلى المحتوى الرئيسي

برنامه سعادت ( كشف المحجة لثمرة المهجة ) ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
و با آنان بيعت نكرد . و فروة بن عمر انصارى - كه رسول خدا را با دو اسب يارى ميكرد ، و درآمد املاك خود را كه هزار وسق خرما بود همه را به فقرا و مساكين تصدق ميكرد - بر پاى خواست و ندا در داد كه : اى گروه قريش به من خبر دهيد كه آيا در ميان شما كسى هست كه لياقت خلافت را داشته باشد و در او باشد آنچه در على است ؟ پس قيس بن مخزمهء زهرى گفت : نه در ميان ما نيست كسى كه در او باشد آنچه در على است ، پس فروة بن عمر گفت : راست گفتى ، آيا در على ( عليه السّلام ) هست آنچه در احدى از شما نيست ؟ گفت آرى چنين است ، گفت : پس چه شما را از او بازداشت ؟ گفت : اجتماع مردم بر ابو بكر ، گفت : به خدا قسم كه مطابق عادت و سنت و اخلاق خود رفتار نموديد ، و همانا در سنت نبى خود بخطا رفتيد ، و اگر آن را ( امر ولايت را ) در اهل بيت پيغمبر خود قرار داده بوديد هر آينه از بالاى سر و زير پاى خود ميخورديد ( از بركات آسمان و زمين بهره‌مند ميشديد ) . بالاخره ابو بكر خليفه شد ، ولى در كارها ميانه‌روى نموده و مفاسد را آشكار ننمود ، پس با او مصاحبت كردم در حالى كه نصيحت‌كننده او بودم ، و در آنچه كه اطاعت خدا بود او را متابعت نمودم ، تا هنگام مرگ او رسيده و محتضر شد ، پيش خود گفتم : امر ولايت را از من نگرداند ، و اگر خصوصياتى كه ميان او و عمر بود كه قبلا بر آن تبانى نموده و به آن رضايت داده بودند نبود هر آينه گمان نداشتم كه آن را از من بگرداند ؛ با اينكه فرمودهء پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله را به بريدهء اسلمى هنگامى كه من و خالد بن وليد را بسوى يمن فرستاد شنيده بود ، كه فرمود : هر گاه از يك ديگر جدا شويد هر يك از شما بر لشكر خود مستقلا امارت دارد ، و هر گاه در يك جا جمع شويد پس على بر همهء شما امير است ، پس رفته و جهاد نموديم و اسيرانى بدست آورديم ، كه در ميان ايشان خوله دختر جعفر جار الصفا بود ، كه براى حسن و جمالش جار الصفايش ناميدند ، پس من خوله حنفيه را بغنيمت گرفتم ، و خالد او را از من گرفت ، و بريده را خدمت رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم در حالتى كه