دو برادرى هستند كه با يك ديگر نقار و دشمنى ندارند ، و دو متحد و متفقى هستند كه تفرقه و و جدائى در ميانشان نيست .
و همانا خداوند قبض روح پيغمبر خود محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلّم نمود در حالتى كه من بوى نزديكتر بودم از اين پيراهن من بتن من ، و بخاطر من خطور نكرده و بنظرم نميرسيد كه مردم مرا واگذارند و به ديگرى متوجه شوند « 1 » پس چون همت گماشتند كه ولايت را از من بربايند ، و انصار را كه انصار خدا و كتيبهء اسلاماند محروم نمايند ، انصار گفتند : چون كار را بعلى واگذار ننمائيد پس صاحب ما « 2 » اولى و احق از غير او است ، و به خدا قسم ندانم بكه و از چه شكايت نمايم ؟ آيا از ظلمى كه در بارهء انصار شد شكايت نمايم ؟ يا از ظلمى كه به من نمودند و حق مرا بردند شكايت نمايم ؟ و حق مرا بردند در حالتى كه من مظلوم بودم ، پس گوينده قريش « 3 » گفت : همانا پيغمبر ( صلى اللَّه عليه و آله و سلّم ) فرموده است : ائمه از قريشند ، پس انصار را به اين حرف از ادعاى خود دفع كردند ، و حق مرا ربوده و از من منع كردند ، پس جماعتى نزد من آمده و وعدهء نصرتم دادند ، كه از آنان بودند پسران سعيد ، و مقداد بن اسود ، و ابو ذر غفارى و عمار بن ياسر ، و سلمان فارسى ، و زبير بن عوام ، و براء بن عازب ، و من
هامش
( 1 ) اين كلام آن حضرت عليه السّلام با علم او بوقايعى كه بعد از حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله واقع شد چنان كه از اخبار استفاده مىشود بحسب ظاهر سازش ندارد ؛ زيرا كه آن حضرت قطع نظر از علم امامت از حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله آنچه بعد از آن حضرت واقع شد از غصب خلافت و غيره شنيده بود ، و جواب اين اشكال و شرح اين جمله از كلام امام عليه السّلام را خود سيد ( مؤلف ) قدس سره در فصل آخر همين كتاب ( 156 ) بيان نموده است ، قارئين محترم به آن فصل رجوع نمايند و از فوائد آن بهرهمند گردند .
( 2 ) مقصود سعد بن عبادهء انصارى است كه تا آخر هم با خلفاء بيعت نكرد تا اينكه او را كشتند و گفتند جنيان او را كشتند كه شرح آن در كتب مسطور است .
( 3 ) مقصود ابو بكر است كه در سقيفه به اين كلام استدلال كرده و بر انصار غلبه نمود .