تخطي إلى المحتوى الرئيسي

برنامه سعادت ( كشف المحجة لثمرة المهجة ) ( فارسى ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
تحريض و تهييج‌كننده بر من بود فرستاد ، و بريده به آنچه واقع شده بود از گرفتن من خوله را خبر داد ، پس آن حضرت فرمودند : اى بريده سهم او از خمس بيش از آنست كه اخذ نموده است « 1 » همانا او ولى شما است بعد از من ، و اين كلام را ابو بكر و عمر شنيدند ، و الحال بريده حى و حاضر است و هنوز نمرده است ، آيا بعد از اين براى كسى جاى حرفى ميماند . عاقبت ابو بكر امر را بدون مشورت بعمر واگذار كرد ، و مردم هم با او بيعت كردند ، و رفتار او در نظر مردم پسنديده بود ، تا زمان مرگش رسيد ، پيش خود گفتم : عمر
هامش
( 1 ) بدان كه خولهء حنفيه مادر محمد بن حنفيه فرزند امير الحسن عليه السّلام است : و از اين نامهء امير الحسن عليه السّلام معلوم مىشود كه از اسيران زمان حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله بوده است كه حضرت امير الحسن عليه السّلام براى خود اختيار نموده ، و حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله هم امضاء فرموده است ، و جواب اعتراض خالد و بريده را داده است . و صاحب كتاب ناسخ التواريخ از ابن كلبى نقل نموده است كه « گروهى از عرب در زمان ابو بكر خوله را باسيرى گرفتند ، و اسامة بن زيد از ايشان بخريد و بامير الحسن عليه السّلام بفروخت ، چون آن حضرت حسب و نسب او را بدانست آزادش ساخت آنگاهش به شرط كابين تزويج كرد » پس از آن گويد : « و آن كس كه خوله را از سباياى يمامه داند بر خطا رفته است » : و نيز صاحب ناسخ از ابو نصر بخارى نسابه از اسماء بنت عميس روايت نموده است كه : حنفيه زنى سياه چرده و نيكو موى بود ، امير الحسن عليه السّلام او را در بازار ذو المجاز بخريد و با فاطمه عليها السّلام هبه فرمود ، و فاطمه عليها السّلام او را بمكمل غفارى بفروخت ، و خوله از مكمل دخترى آورد كه عونه نام داشت ، و بعد از مكمل در سراى امير الحسن عليه السّلام محمد را بزاد ، پس عونه از جانب مادر خواهر محمد است ، و خود صاحب ناسخ قول كلبى را اختيار نموده است و گويد : حديث نخستين استوارتر باشد . و لكن بسيارى از علماى شيعه و سنى او را از اسيران يمامه دانند ، و گويند : پس از آنكه خالد بن وليد مالك بن نويرهء يربوعى و اصحاب او را گشت ، و در همان شب با زن مالك هم بستر شد ، زنان و اطفال ايشان را اسير نمود ، كه از جملهء اسيران خولهء حنفيه بود كه با اسيران ديگر بنزد ابو بكر فرستاد . و علماى اهل سنت گويند : خوله در سهم امير الحسن عليه السّلام واقع شد و از آن حضرت محمد را بزاد ، و اين را دليل بر صحت كار خالد و ابو بكر دانند : و گويند : اگر قوم مالك بن نويره مرتد نشده بودند چگونه امير الحسن عليه السّلام خوله را بكنيزى گرفت ؟ لكن علماى شيعه گويند : كار خالد و ابو بكر باطل بوده است ، و ادله و شواهدى ذكر نمايند كه در كتب مفصله مذكور است ، و گويند : حضرت امير الحسن عليه السّلام خوله را بعنوان كنيزى تصرف ننموده بلكه او را به عقد خود درآورده است . و خلاصهء اين حكايت مطابق روايات شيعه كه از حضرت باقر عليه السّلام و جابر بن عبد اللَّه نقل نموده‌اند اينست كه : جماعتى از شيعه كه در آنان جابر بن يزيد بود حضور حضرت باقر عليه السّلام شرفياب شدند و عرضه داشتند : آيا پدرت على عليه السّلام بامامت اول و دويم راضى بود ؟ فرمود : نه به خدا قسم ، عرض كردند : پس چگونه از اسيران ايشان خوله حنفيه را نكاح كرد ؟ حضرت باقر عليه السّلام بجابر فرمود : به منزل جابر بن عبد اللَّه انصارى برو ، و از طرف من او را طلب نما ، جابر گويد : به منزل او رفته و دق باب كردم ، از درون خانه ندا در داد : اى جابر بن يزيد صبر كن ، جابر از اين كلام تعجب نموده و چون وى بيرون آمد پرسيد كه : از كجا دانستى كه من جابرم ، و حال اينكه من در بيرون بوده و تو در داخل خانه بودى ؟ گفت : مولاى من حضرت باقر خبر داد كه : تو از حضرتش از حنفيه سؤال خواهى نمود ، و ترا در صبح امروز بنزد من خواهد فرستاد ، پس باتفاق به مسجد آمده و شرفياب حضور آن حضرت شدند ، پس آن حضرت به آن جماعت فرمودند . از اين شيخ سؤال نمائيد تا آنچه شنيده و ديده است براى شما بيان نمايد ، پس آن جماعت همان سؤال را نمودند ، و همان جواب كه حضرت باقر عليه السّلام فرموده بود شنيدند ، گفتند : پس چگونه از سباياى ايشان نكاح كرد ؟ جابر گفت : آه آه من گمان ميكردم كه خواهم مرد و كسى اين مطلب را از من سؤال نخواهد كرد ، چون پرسش كرديد گوش فرا دهيد و جواب بشنويد ، چون اسيران را وارد نمودند ، از جملهء آنان خولهء حنفيه بود ، كه چون نظرش بمردم افتاد ، روى بقبر پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله نمود و نالهء از دل بر كشيد و آهى سرد بر آورد ، و صدا بگريه بلند كرد ، و عرضه داشت : السّلام عليك يا رسول اللَّه صلوات خدا بر تو و اهل بيت تو باد ، اينان امت تو هستند كه ما را مانند كافران بويه و ديلم اسير كردند ، و به خدا قسم كه ما گناهى نداشتيم جز اينكه از دوستان اهل بيت تو بوديم و اقرار بفضل ايشان نموديم ، پس نيكى را بدى انگاشتند و بدى را نيكى پنداشتند ؛ تو خود انتقام ما را از ايشان بكش . پس با مردم خطاب كرد و گفت : براى چه ما را اسير كرديد و حال اينكه ما اقرار بوحدانيت خدا و رسالت رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله داريم ؟ گفتند : گناه شما اينست كه زكات نداديد ، گفت : اگر راست بگوئيد مردان ما زكات ندادند گناه زنان و اطفال چيست ؟ پس طلحه و خالد براى اختيار نمودن او هر يك لباسى بر او افكندند ، گفت : من برهنه نيستم كه مرا بپوشانيد ، گفتند : ايشان خواهند مزايده نمايند و هر يك زيادتر دهد ترا مالك گردد ، گفت : نه و اللَّه مرا مالك نتواند شد ، و شوهر من نخواهد بود مگر آن كس كه خبر دهد كه در هنگام ولادت بر من چه گذشته است ، و اول سخنى كه در آن حال گفته‌ام چه بوده است ؟ مردم ساكت شدند ، و دهشت زده و با حال تعجب به يكديگر نظر ميكردند ، ابو بكر گفت شما را چه شده است ؟ گفتند : براى كلامى كه او ميگويد ، ابو بكر گفت : دخترى است از سادات قوم خود و اين گونه از امور را نديده است ، و از روى دهشت و خوف نميداند چه ميگويد ، خوله گفت : به خدا قسم خوف و هراسى بر من وارد نشده ، و به خدا قسم كه غير از حق نگفتم ، و به حق صاحب اين قبر كه دروغ نگفتم . در اين حال امير الحسن عليه السّلام حاضر شد و فرمود : من ترا خبر خواهم داد ؛ چون مادر ترا وضع حمل نزديك شد ، گفت : خدايا اين وضع حمل را بر من آسان كن ، بعد از آن خواهى نگاه دار و خواهى بگير ، و چون متولد شدى همان ساعت زبان گشودى و و اداى شهادتين نمودى ، و بمادر خود گفتى : چرا بهلاك من راضى بودى ، زود باشد كه سيد اولاد آدم مرا نكاح كند و سيدى از من پديد آيد ، چون مادرت اين سخنان شنيد دستور داد اين كلمات را در پارهء مسى نقش كرده و در آن زمين دفن كردند . و در وقت اسيرى تمام اهتمام تو اين بود كه آن را ضبط نمائى ، تا اينكه آن را برداشته و بر بازوى خود بستى ، بعد از اين آن لوح را گشودند و همان عبارات را در آن منقوش ديدند ، پس حضرت امير الحسن عليه السّلام او را برداشته و بخانهء اسماء بنت عميس فرستاد ، تا برادر او آمد و او را به آن حضرت تزويج كرد . و بدان كه اين حكايت خوله حنفيه ملخصا از كتاب بحار الانوار و كتاب حق اليقين علامهء مجلسى قدس سره نقل شد ، و در بحار آن را از حضرت رضا از پدر و جدش از حضرت باقر عليهم السّلام نقل نموده است .
برنامه سعادت ( كشف المحجة لثمرة المهجة ) ( فارسى ) — صفحة 231 | السيد ابن طاووس / سيد محمد باقر شهيدى