على عليه السلام بر بستر پيامبر از اين پهلو به آن پهلو مىشد و شمشيرهاى برّان گرد خانه مىدرخشيدند و در انتظار سرزدن سپيده بودند تا بر كسى كه در بستر آرميده بود ، حمله برند و او را تكه تكه كنند . چون صبح نزديك شد ، سنگى به طرف بستر انداختند . امّا كسى كه در بستر خفته بود از جاى خود تكان نخورد ، ديگر بار سنگى انداختند و چون براى سوّمين بار سنگى به سوى بستر انداختند ، على عليه السلام از جاى خود برخاست . يكى از جنگجويان پرسيد : اين ديگر كيست ؟ او فرزند ابوطالب است . آنگاه پرسيدند : على ، محمّد كجاست ؟ على عليه السلام به آنان نگريست و گفت : مگر محمّد را به من سپرده بوديد ؟
يكى از مهاجمان خواست به على حمله بَرَد امّا ديگران او را مانع شدند و بدين طريق خداوند على را از شرّ آنان آسوده ساخت .
على عليه السلام مأموريّت بزرگ ديگرى نيز به عهده داشت و آن بردن خانوادهء پيامبر و مسلمانان ضعيف و باقيمانده در مكّه به مدينه بود . اين مأموريّت ، بسيار سنگين و دشوار مىنمود . زيرا مكّيان هنگامى كه از غياب پيامبر صلى الله عليه و آله آگاه شدند بر سختگيرى و دشمنى خود افزودند . زيرا دريافته بودند كه رهايى پيامبر از چنگ آنان دشواريهاى بسيارى براى آنان به وجود خواهد آورد . بنابراين مىكوشيدند با هر وسيلهء ممكن بقيهء ياران آنحضرت را در مكّه از پيوستن به او بازدارند . آنان به دقت ، اصحاب و در رأس آنان خانوادهء پيامبر را تحت نظر داشتند تا مبادا از چنگشان بگريزند .
پس از مدّتى على عليه السلام كار خود را سامان داد و پنهانى با فواطم ( فاطمه دختر پيامبر و فاطمه مادر خود و فاطمه دختر زبير عمّهء خود ) و نيز برخى از ضعفاى مسلمانان به قصد مدينه حركت كرد . آنان مقدارى از مكّه فاصله گرفته بودند كه مكّيان از خروج ايشان آگاه شدند و فوراً عدّهاى سوار را بسيج كرده درپى آنحضرت روانه نمودند تا ايشان را به اجبار به مكّه بازگردانند . فرماندهى اين
هدايتگران راه نور ، زندگينامه چهارده معصوم (ع) (فارسى) — صفحة 92
مساهمون: شريعت
ص٩٢