ماندند . پس از غذا ، پيامبر درباره رسالت خويش با آنان سخن گفت امّا عمويش ابولهب ، برخاست و سخنان نيشدار و مسخرهآميزى بر زبان راند .
ابولهب ، با آنكه از نزديكترين خويشان پيامبر بود يكى از سرسختترين دشمنان اسلام به شمار مىرفت . در قرآن كريم دربارهء هيچ يك از معاصران پيامبر آيهاى نيامده كه از آنها به بدى ياد كرده باشد امّا يك سوره دربارهء ابولهب نازلشده كه خداوند در آغاز آنبا غضبفرمودهاست :
تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ « 1 » ؛ « بريده باد دستان ابولهب و نابود شود . »
ابولهب نخستين كسى بود كه پيامبر را در آن روز به ريشخند گرفت . چراكه درميان جوانان بنى هاشم كه حدود چهل تن بودند ، اظهار داشت : اين مرد ( پيامبر ) چه سخت شما را جادو كرده است !
حاضران نيز با شنيدن اين سخن پراكنده شدند و پيامبر فرصت سخن گفتن با آنان را از دست داد .
فردا نيز على عليه السلام بار ديگر آنان را به ميهمانى فراخواند . ميهمانان اين بار نيز آمدند و خوردند و نوشيدند و پيش از آن كه ابولهب بخواهد سخن بگويد ، پيامبر آغاز سخن كرد و گفت :
فرزندان عبدالمطّلب ! به خدا سوگند من درميان عرب مردى نمىشناسم كه براى قومش چيزى بهتر از آنچه من آوردهام ، آورده باشد . من خير دنيا و آخرت را براى شما به ارمغان آوردهام و خداوند تبارك و تعالى به من فرمان داده است كه شما را دعوت كنم . پس كدام يك از شما مرا در اين كار يارى مىكند تا برادر و وصى و جانشين من درميان شما باشد ؟
هيچ كس از حاضران پاسخى نگفت مگر على كه آن روز چنان كه خود گفته
هامش
( 1 ) - سورهء مسد ، آيهء 1 .