نشانگر آن است كه متوكّل تا حدودى به وضع او پىبرده بود . « 1 »
در بارهء فتح آمده است كه متوكّل به او گفت : اى فتح اين ( امام هادى ) دوست توست و در صورت فتح خنديد ، و فتح هم در چهرهء خليفه خنديد .
همچنين از داستان زير آشكار مىشود كه برخى از فرماندهان سپاه نظام ، مهر آن امام و چه بسا ولايت او را در دل نهان داشتند . از طرفى اين ماجرا گوشهاى از انتشار دوستى امام و احترام او در بين عموم مردم ، بخصوص در حرمين شريفين ( مكّه و مدينه ) ، پرده بر مىدارد .
از يحيى بن هرثمة ، فرماندهء سپاه عبّاسى ، نقل مىكنند كه گفت : متوكّل مرا به مدينه فرستاد تا امام هادى را به خاطر مطلبى كه در بارهء او شنيده بود ، به نزدش ببرم . چون به مدينه رفتم ، مردم آنجا چنان بناى بانگ و شيون نهادند كه تا آن هنگام همانند آن را نشنيده بودم . من شروع به تسكين دادن آنها كردم و سوگند خوردم كه در بارهء وى به انجام كار ناپسندى مأمور نشدهام ، آنگاه به بازرسى منزلش پرداختم و در آنجا چيزى جز قرآن و دعا و همانند اينها نيافتم .
سپس او را حركت دادم و خود عهده دار خدمتش شدم و با وى خوشرفتارى كردم .
يكى از روزها در حالى كه آسمان صاف بود و خورشيد هم مىدرخشيد ، بر مركبش سوار شد در حالى كه بارانى در بر كرده و دم مركبش را گره زده بود ، من از كار او در شگفت شدم امّا ديرى نپائيد كه ابرى در آسمان پيدا شد و بارانى تند با ريدن گرفت و كار ما بسيار دشوار گشت . در اين هنگام امام هادى رو به من كرد و گفت : من مىدانم آنچه را كه ديدى ( بستن دم مركب ) غريب شمردى و پيش خود پنداشتى كه من در اين كارها از تو داناترم . امّا اين گونه نبود كه تو گمان
هامش
( 1 ) - بحارالانوار ، ج 50 ، ص 196 ، حديث هشتم .