اين كيسهء دينار را بگير و زراعت تو بر همان حال نيز باقى است و خداوند آنچه را كه بدان اميدوارى ، به تو روزى خواهد فرمود . مرد برخاست و سر امام را بوسه داد و از آنحضرت خواهش كرد كه از تقصيرات او چشم پوشى كند . حضرت تبسم كرد و بازگشت . امام به مسجد رفت و ديد كه همان مرد در مسجد نشسته است و تا امام را ديد ، گفت : خدا داناتر است كه رسالت خويش را كجا قرار دهد . اصحابش به طرف او رفتند و پرسيدند : داستان تو چيست ؟ تو پيش از اين سخن ديگرى دربارهء ايشان ( امام كاظم ) مىگفتى ؟ ! آن مرد به آنها پاسخ داد : اينك سخن مرا شنيديد . آنگاه زبان به دعاى آنحضرت گشود . دوستانش باوى به مخالفت برخاستند و او نيز با آنها به ستيزه برخاست . چون آنحضرت به خانهاش بازگشت به دوستانش كه از وى در بارهء كشتن آن مرد اجازه خواسته بودند ، فرمود : كدام راه بهتر بود ؟ راهى كه شما در نظر داشتيد يا كارى كه من انجام دادم ؟ من كار او را با مقدار ( پولى ) كه مبلغ آن را مىدانيد سامان دادم و شرّ او را با آن مقدار كفايت كردم . برخى دانشمندان متذكر شدهاند كه امام دويست تا سيصد دينار مىبخشيد و كيسههاى دينار وى زبانزد همه بود . « 1 »
ج - علم و دانش امام
در بارهء دانش آنحضرت پيش از اين گفتگو كرديم در اينجا باز همين بحث را پى مىگيريم تا روايت جالبى را در بارهء علم و دانش آنحضرت نقل كنيم .
از محمّد بن نعمان معروف به ابو حنيفه ، پيشواى حنفيان ، نقل شده است كه گفت : موسى بن جعفر را زمانى كه كودك بود در تالار پدرش ديدم . از او پرسيدم : فردى غريب كه در شهر شما آيد ، كجا قضاى حاجت كند ؟ كودك
هامش
( 1 ) - مقاتل الطالبيّين ، ص 102 - 103 .