جعفر دعوت كرد كه در مجلس شادباش نوروز بنشيند و هدايا و تحفههاى مردم را بستاند . آنحضرت فرمود :
من در اخبارى كه از جدّم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله ، روايت شده است ، جستجو كردم ، امّا در بارهء اين عيد خبرى نيافتم بلكه اين عيد سنّتايرانيان است و اسلام آن را محو فرموده پناه به خدا مىبرم از اينكه بخواهيم چيزى را كه اسلام محو فرموده ، احيا كنيم .
منصور پاسخ داد : من اين كار را به خاطر دلجوئى و جذب لشگر و سپاه مىكنم و تو را به خداوند عظيم سوگند مىدهم كه در اين مجلس بنشينى .
آنحضرت نشست . سران و فرماندهان لشگر بر آنحضرت وارد مىشدند و به وى شادباش مىگفتند و هداياى خود را به آنحضرت پيشكش مىكردند . خادم منصور بالاى سر آنحضرت ايستاده بود . و هدايايى را كه آورده مىشد ، آمار مىگرفت . در آخر همه پيرمردى سالخورده وارد شد و به آنحضرت عرض كرد : اى فرزند دخت رسول خدا ! من مردى فقير و تنگدستم و مالى ندارم كه پيشكش كنم ، امّا سه بيت كه جدّم در بارهء جدّ تو ، حسين بن على عليهما السلام ، سروده است تقديم شما مىكنم :
عجبت لمصقول علاك فرنده * يوم الهياج وقد علاك غبار « 1 »
و لا سهم نفذتك دون حرائر * يدعون جدّك والدموع غزار « 2 »
الا تغضغضت السهام و عاقها * عن جسمك الإجلال و الإكبار « 3 »
هامش
( 1 ) - در شگفت شدم از آن شمشير جوهردار و صيقلى كه بر فراز تو بود در روز جنگ در حالى كه روى تو را غبار گرفته بود .
( 2 ) - و نيز در شگفت شدم از تيرهايى كه در برابر زنان آزاده از بدن تو مىگذشت در حالى كه جدّ تو را مىخواندند و اشكها مىباريدند .
( 3 ) - آيا سزاوار نبود كه به خاطر عظمت و شكوه تو تيرها به خطا مىرفتند . . تيرها كاستى گرفتند و بزرگى و شكوه تو آنها را از بدن تو باز داشتند و دور كردند .