امام با شنيدن اين ابيات فرمود : هديهء تو را پذيرفتم . بنشين كه خداى مباركت گرداند . آنگاه سر خود را به جانب خادم منصور بلند كرد و فرمود : نزد منصور برو و به او بگو كه اين مقدار مال جمع شده و بپرس با اين مالها چه مىخواهد بكند ؟ خادم رفت و برگشت و جواب آورد كه منصور مىگويد تمام اين اموال را به شما بخشيدم . با آن هر كار كه مىخواهيد بكنيد . پس امام به آن پير مرد فرمود : تمام اين اموال را بردار كه من آنها را به تو بخشيدم . « 1 »
آنحضرت با كرم و بزرگوارى خويش ، با دشمنان و مخالفانش برخورد مىكرد و در نتيجه آنان را با خود دوست مىكرد . در روايات آمده است كه مردى از تبار خليفه دوّم در مدينه زندگى مىكرد و همين كه امام كاظم عليه السلام را مىديد به آزار او مىپرداخت و ناسزايش مىگفت و به حضرت على عليه السلام دشنام مىداد . روزى يكى از اطرافيان آنحضرت گفت : بگذاريد اين فاجر را بكشيم ، امّا آنحضرت به شدّت آنان را از اين انديشه نهى كرد ، و پرسيد : آن مرد كجاست ؟ گفتند : در يكى از نواحى مدينه مشغول كشاورزى است . امام براى ديدار او روانه شد و او را در مزرعهاش يافت و با اسب خويش وارد مزرعهء آن شخص شد . آن مرد صدا زد : زراعت ما را لگدمال مكن ، امّا آنحضرت به او اعتنايى نكرد و همچنان رفت تا به او رسيد . آنگاه از مركب خويش فرود آمد و بارويى گشاده و خندان در كنار آن مرد نشست و از او پرسيد : چقدر خرج زراعت خود كردهاى ؟ مرد پاسخ داد : صد دينار . فرمود : اميدوارى چقدر از آن بهره ببرى ؟ پاسخ داد : من به غيب دانا نيستم . امام پرسيد : من گفتم اميدوارى چقدر عايدت شود ؟ مرد گفت : اميدوارم دويست دينار عايدم شود .
پس امام كاظم كيسهاى بيرون آورد كه در آن سيصد دينار بود و فرمود :
هامش
( 1 ) - مقاتل الطالبيّين ، 108 .