آگاهترى . هارون گفت : او را به زندان ببريد . به خدا سوگند در يكى از شبها در حالى كه ساير زندانيان خفته بودند من ايستاده بودم كه ناگهان شنيدم يكى مىگويد : اى صالح . عرض كردم : لبيك . گفت : آيا بدين جاى آمدى ؟ گفتم :
آرى سرورم . گفت : برخيز و در پى من بيرون آى . من برخاستم و بيرون شدم .
چون به راهى رسيديم فرمود : اى صالح ! قدرت ، قدرت ماست و آن كرامتى است الهى كه به ما عطا فرموده است . عرض كردم : سرورم ! كجا بروم كه خود را از دست اين ستمگر در امان بدارم ؟ فرمود : به ديار خودت باز گرد كه او در آنجا دستش به تو نمىرسد . صالح گفت : من به طبرستان بازگشتم . به خدا سوگند هارون پس از آن واقعه در بارهء من هيچ تحقيق نكرد و ندانست كه آيا من هنوز زندانى هستم يا نه ؟ ! ! « 1 »
3 - آنحضرت شيعيان خود را بر مبناى تقوا پرورش مىداد و خداوند نورى به ايشان بخشيده بود كه با آن از اسرار درونى شيعيان خويش آگاهى مىيافت .
در اين باره در حديثى از عبداللَّه بن قاسم بن حارث بطل از مرازم آمده است كه گفت : به مدينه در آمدم و در خانهاى كه در آن فرود آمده بودم كنيز زيبايى ديدم . خواستم از او كام برگيرم ، امّا آن كنيز از اين امر سر باز زد . چون هوا تاريك شد به همان سراى رفتم و در زدم و همان كنيز در را گشود . دست بر سينهء او نهادم او بر من پيشى گرفت و من به درون خانه رفتم . چون سپيده دميد نزد امام كاظم عليه السلام رفتم و آنحضرت فرمود : اى مرازم ! شيعهء ما نيست كسى كه چون خلوت كند مراقب هواى نفس خود نباشد . « 2 »
4 - آنحضرت از دانش الهى خويش در راه تربيّت پيروانش بر انضباط بدين
هامش
( 1 ) - بحارالانوار ، ج 48 ، ص 66 .
( 2 ) - همان مأخذ ، ص 45 .