داد : بلى . واى بر تو ! آيا مىخواهى نقض پيمان كنم ؟ گفتم : كدام پيمان اى اميرالمؤمنين ؟ پاسخ داد : در بستر بودم كه ناگهان شخص سياه چردهاى كه ميان سياهان هيچ كس را از او بزرگتر نديده بودم ، بر من ظاهر شد و روى سينهام نشست و دست بر گلويم نهاد و گفت : آيا موسى بن جعفر را به ستم در بند كردهاى ؟ گفتم : او را آزاد مىكنم و به دو خلعت و تحفههايى مىبخشم . سپس او از من براى اين كار پيمان گرفت و از روى سينهام برخاست . نزديك بود قبض روح شوم !
فضل گويد : من از نزد هارون بيرون آمدم به ديدار امام موسى بن جعفر كه در زندان بود رفتم . او را ديدم كه به نماز ايستاده است . نشستم تا سلام نماز را گفت . آنگاه سلام اميرالمؤمنين را به او رساندم و از آنچه هارون در بارهء او به من گفته بود ، آگاهش ساختم . سپس هدايايى را كه هارون گفته بود به وى دادم .
حضرت موسى بن جعفر به من گفت : اگر هارون تو را به كارى جز اين فرمان داده ، به انجام رسان . گفتم : نه به حق جدّت رسول خدا او مرا جز به اين كار فرمان نداده است .
حضرت فرمود : من به خلعت يا چهار پايان و مالى كه حقوق مردم در آنها باشد ، نيازى ندارم . من پاسخ دادم : تو را به خدا سوگند كه اين هدايا را رد مكن كه هارون خشمگين مىشود . آنگاه او فرمود : هر كارى كه تو مايلى انجام بده .
سپس من دست او را گرفته از زندان بيرونش بردم به او عرض كردم : اى فرزند رسول خدا به من بگو كه چگونه در نزد اين مرد ( هارون ) به اين درجه از احترام رسيدى كه من به خاطر مژده آزادى كه به تو دادم و نيز به خاطر كارى كه خداوند به وسيلهء من براى تو انجام داد ، بر گردن تو حق دارم ؟
او پاسخ داد : شب چهار شنبه پيامبر صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم . او از من پرسيد : اى موسى آيا تو محبوسى و مظلومى ؟ عرض كردم : آرى اى رسول
هدايتگران راه نور ، زندگينامه چهارده معصوم (ع) (فارسى) — صفحة 673
مساهمون: شريعت
ص٦٧٣