براى كسى كه دشنام و ناسزايش گفته بود ، طلب آمرزش مىكرد .
اگر دشنامدهنده از خويشان نزديكش بود ، با دادن پول با وى رابطه برقرار مىكرد و به الطاف و نيكيهاى خويش مىافزود و مىفرمود : من دوست دارم خداوند بداند كه من گردنم را در برابر خويشانم فرود مىآورم و به سوى آنان شتاب مىجويم پيش از آنكه از من بىنيازى جويند .
سرورم براستى تو چه بزرگ و شكيبا بودى ! چه روح بزرگى داشتى و سينهات چه گشاده و خُلق و خويت چه نيكو بود !
2 - غلامش را در پى كارى فرستاد . زمانى گذشت و نيامد . امام در پى او روانه شد و ناگهان او را يافت كه در گوشهاى خفته است . آنحضرت آمد و در كنار غلام نشست و شروع به باد زدنش كرد همين كه غلام بيدار شد امام به او فرمود : فلانى ! اين چه كارى است روز و شب مىخوابى . شب از آن تو باد و روز سهم ماست از تو ! !
اگر اين داستان كوچك را به وضع اجتماعى آن روزگارى كه با بردگان مانند حيوانات رفتار مىشد و به مجرد اينكه خطايى از آنان سرمىزد به باد كتك گرفته مىشدند ، اضافه كنيم به ابعاد كمال والاى انسانيّت در قلب بزرگ آنحضرت پى خواهيم برد .
3 - روزى آنحضرت ، غلام عجمى خود را در پى حاجتى بيرون فرستاد چون غلام بازگشت نتوانست خوب به امام پاسخ گويد ، زيرا كاملًا نمىتوانست به زبان عربى سخن بگويد ، امام صادق عليه السلام به جاى آنكه مطابق رسم معمول زمان خويش ، به روى فرياد كند و او را از خود براند ، قلب غلام را تسكين داد و نگرانى و اضطراب آن را آرام بخشيد چرا كه به وى گفت ، تو زبانت در مانده است امّا قلبت درمانده نيست .
آنگاه افزود :
هدايتگران راه نور ، زندگينامه چهارده معصوم (ع) (فارسى) — صفحة 628
مساهمون: شريعت
ص٦٢٨