پس او گفت : به او بگو صلهء رحم به جاى آوردى و خداوند تو را بهترين پاداش دهد . سپس چشمانش پر از اشك شد تا آنجا كه چند قطره نيز بر دامانش چكيد .
2 - از محمّد بن عبداللَّه اسكندرى يكى از نديمان و ياران خاصّ منصور روايت شده است كه گفت : روزى نزد منصور وارد شدم . او را ديدم كه اندوهگين نشسته بود و آه سرد مىكشيد . گفتم : اى اميرالمؤمنين به چه مىانديشى ؟
پاسخ داد : اى محمّد بيش از يك صد تن از اولاد فاطمه كشته شدند در حالى كه سرور و پيشوايشان بر جاى مانده است !
پرسيدم : او كيست ؟
گفت : جعفر بن محمّد الصادق .
گفتم : اى اميرالمؤمنين ! او مردى است كه عبادت ، پيكرش را فرسوده و لاغر ساخته و به جاى طلب حكومت و خلافت ، خود را به خداوند مشغول داشته است !
منصور گفت : اى محمّد البته من مىدانم كه تو به او و پيشوايىاش اعتقاد دارى امّا بدان كه حكومت و پادشاهى ، عقيم است و من امشب بر خودم سوگند ياد كردهام كه شب را سپرى نكنم مگر آنكه از كار او فراغت يافته باشم .
محمّد گفت : به خدا زمين با همهء وسعتش بر من تنگ شد . آنگاه منصور ، سيّافى ( جلّاد ) را طلبيد و به او گفت : چون ابو عبداللَّه الصادق را احضار كردم وى را با گفتگو سر گرم مىسازم و چون كلاهم را از سر برداشتم تو گردن او را بزن .
منصور ، امام صادق را در آن ساعت فرا خواند . من با آنحضرت در خانهء ( منصور ) بر خورد كردم . او لبهايش را مىجنباند ، امّا نفهميدم چه مىخواند .
ناگهان ديدم قصر موج مىزند ، انگار كه كشتى است در ميان امواج درياها ،
هدايتگران راه نور ، زندگينامه چهارده معصوم (ع) (فارسى) — صفحة 618
مساهمون: شريعت
ص٦١٨