موضع امام صادق
برخى بر اين باورند كه عصر امام صادق عليه السلام مناسب ترين و مساعدترين دورانها بود . اگر امام دست به ايجاد يك انقلاب مذهبى حقى مىزد كه طى آن خلافت به كسى كه شايستگى عهده دارى آن را از نظر خدا و رسولش داشت ، بر مىگشت . چرا كه اين عصر ، دورهء تحوّل و بسيار حساسى در تاريخ اسلامى به حساب مىآمد كه در آن پردههايى كه زمان بر روى واقعيّتها و حقايق دينى كشيده بود كنار رفته بود ، امّا واقعيّت غير از اين ادّعاست . واقعيّت آن است كه امام صادق حتّى يك روز هم نتوانست در صحنه سياسى دعوت خود را اظهار كند .
امويّان ، چنان كه گفتيم ، از هيچ گونه جنايتى در راه خاموش ساختن آتش انقلاب مخالفانشان باك نداشتند در حالى كه آنحضرت هرگز در راه حقّ به باطل پناه نبرد و براى اجراى عدل و داد از ظلم و ستم يارى نجست .
بنى عبّاس هم نه خوش كردارتر از برادران اموى خود بودند و نه براى استحكام بخشيدن به پايههاى حكومت خود از امويّان در خونريزى و نيرنگ بازى خوددارتر . از همين رو بود كه آنان توانستند حكومت بنى اميّه را به سختى در هم بكوبند و بدين سان حكومت بنى اميّه با باطل درهم كوفته شد و ميان اين دو طايفه معارضه گرديد .
همچنين ، بنى عبّاس از هر حركتى براى دعوت بنى هاشم سود جستند و از نارضايتى عمومى اى كه طالبيون به وجود آورده بودند ، بهره بردارى كردند و پيوسته آرزوها و آرمانهاى بزرگ مردم را در گوش آنان باز مىخواندند . از همين رو برپايى يك انقلاب شيعى امكان پذير نبود . بخصوص انقلابى كه در آن از ريختن خونهاى بى گناهان و دريدن حرمتهاى مقدّس ، خوددارى شود .