تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هدايتگران راه نور ، زندگينامه چهارده معصوم (ع) (فارسى) — صفحة 226

مساهمون:

ص٢٢٦
روزى امام يكى از مردان بنى اسد را به دليل ارتكاب جرمى دستگير كرد . خويشان و اقوام آن مرد جمع شدند تا دربارهء او با امام سخن گويند . آنان همچنين از امام حسن خواستند كه با ايشان همراه شود . امام حسن فرمود : خود به نزد او رويد كه وى به شما آگاهتراست . آنان به نزد اميرمؤمنان رفتند و خواستهء خود را با او در ميان گذاردند . امام به ايشان فرمود : از چيزى كه در اختيار دارم بى آنكه از من بخواهيد به شما مىدهم . آن جماعت از نزد آن‌حضرت بيرون آمدند و تصوّر كردند كه به خواستهء خود رسيده‌اند . پس امام حسن از چگونگى كار آنان پرسيد . گفتند : ما با بهترين موفقيّت باز گشتيم . آنگاه سخن امام را براى فرزندش حسن باز گفتند . امام حسن گفت : چه مىكنيد هنگامى كه على ، دوست شما را تازيانه زند ؟ اين خبر را به امام رساندند . آن‌حضرت هم ، آن مرد مجرم را بيرون آورد و حدّش زد و سپس فرمود : « به خدا سوگند من مالك و اختيار دار اين امر نيستم » . انگيزهء اين امر در ماجراى ديگرى كه تاريخ نقل كرده ، بيان شده است . داستان از اين قرار بود كه معاويه مطّلع شد شاعرى از ياران امام به نام نجاشى ، زبان به هجو او گشوده است . گويى معاويه مىدانست كه اين مرد اهل ميگسارى است . از اين رو جماعتى را برانگيخت تا در پيشگاه امام به باده گسارى آن مرد شهادت دهند . در پى شهادت اين عده ، امام نجاشى را دستگير كرد و او را حد زد . عدّه‌اى از اين اقدام امام خشمگين شدند . طارق بن عبداللَّه فهدى نيز از جملهء ناراضيان بود . پس به امام عرض كرد : اى اميرمؤمنان چگونه است كه ما مىبينيم نافرمانان و فرمانبرداران و اهل تفرقه و اهل جماعت ، نزد صاحبان عقل و معادن فضل در مجازات يكسانند ؟ ! تا جايى كه عمل تو با برادرم حارث