امام فرمود :
« امارت بر شما در نظر من كم بهاتر از ارزش اين كفش است مگر آنكه به وسيلهء آن حقى را بر پاى دارم يا باطلى را دفع كنم » .
آيا مگر آنحضرت نبود كه ابقاى معاويه بر شام را حتّى براى مدّتى كه طى آن بتواند ، حكومت خويش را قوام بخشد و آنگاه او را بر كنار كند ، رد كرد ؟ چرا ؟ چون او خيانت و ناجوانمردى را مطرود مىدانست . و روزى خود در اين باره فرمود :
« معاويه از من زيركتر نيست . بلكه او خيانت روا مىدارد و مرتكب فجور مىشود و اگر خيانت و نيرنگ نكوهيده نبود ، من خود زيركترين مردم بودم » . « 1 »
تاريخ روايت مىكند كه تمام كسانى كه نخست از طرفداران امام بودند و سپس به معاويه پيوستند همگى از عدالت آنحضرت گريختند و به دوستى و هواخواهى معاويه متمايل شدند . اينان كسانى بودند كه در روزگار خليفه سوّم به ثروتهاى هنگفتى دست يافته و از حسابرسى على عليه السلام دربارهء ثروتهايشان هراسان بودند . اينان ثروتهاى مسلمانان را از بيت المال صاحب شده بودند و مىخواستند همه چيز از آنِ خود ايشان باشد . آنها تصوّر مىكردند كه جامعهء اسلامى نيز همچون جامعهء جاهلى است كه در آن قوى و عزيز ، ضعيف و ذليل را ببلعد و اين شعار امام را آنان هيچ گاه نپسنديدند كه فرمود :
« ذليل نزد من عزيز است تا گاهى كه حق او را باز ستانم و قوى نزد من ضعيف است تا آن هنگام كه حقى را از او بگيرم » . « 2 »
اين عده ، كسانى بودند كه گناهان سزاوار مجازات ، مرتكب مىشدند .
هامش
( 1 ) - نهج البلاغة ، خطبهء 200 .
( 2 ) - همان مأخذ ، خطبهء 37 .