و مادرش در آغاز دعوت پيامبر به شهادت رسيده بودند و خود عمّار نيز از همان هنگام مورد ضرب و اهانت كافران قرار داشت . او در هنگامهء نبرد صفين نود سال داشت و قامتش چنان خميده بود كه شالى بر كمر خود بسته بود تا قامتش راست شود . آنگاه قدم به ميدان مىنهاد و فرياد مىزد :
پيش به سوى بهشت ! آرى ايمان اينچنين در دلهاى خالص و روانهاى پاك آتش مىافروزد .
نبرد آغاز مىشود
در مملكت اسلامى در آن زمان دو سپاه وجود داشت . يكى سپاه شام و ديگرى سپاه كوفه .
آن دو اينك به ديدار يكديگر آمده بودند . امّا نه براى اينكه با دشمن مشترك خود بستيزند بلكه براى آنكه با يكديگر كارزار كنند . چه آسيبهايى كه از اين جنگ بر مسلمانان وارد نشد ! چه مردان پاكى كه در اين جنگ از ميان نرفتند ! امام چقدر كوشيد تا معاويه را از اين سركشى و فساد بزرگ باز دارد ، امّا موفق نشد .
از همان لحظهاى كه دو سپاه در برابر هم صف آرايى كردند امام عليه السلام فرماندهان بزرگ لشكر خود را به سوى معاويه فرستاد و به ايشان گفت :
به نزد اين مرد ( معاويه ) در آييد و او را به خداوند عز و جل و به طاعت و جماعت فرا خوانيد .
امّا معاويه اين پيغام را نپذيرفت و بر خونخواهى عثمان پاى فشرد