آن كافر ( دشمن خدا ) بيمار شد . و در غيروقتش هوس ماهى كرد ، چونكه ؛ آن نوع ماهى ، در آنهنگام ، چنان بگردابها جا گرفته بود ! كه ؛ بدست آوردنش إمكان نداشت . بنابراين ، پزشكان ، او را از زندگى و جانش ، نااميد كردند ! . و گفتند :
جانشين و قائم مقامت را معيّن كن ، كه تو از أهل گورستان ، پايندهتر نيستى ! همانا ؛ شفايت در اين ماهى است ، كه ؛ به آن ، ميل و اشتها دارى ، و بر آن ( نيز ) راهى نيست ! .
در اينهنگام ؛ خدا ، فرشتهاى برانگيخت ! و به او فرمان داد كه آن ماهى را از جايش برانگيزد ! و به طرفى سوق دهد كه ؛ بدست آوردنش آسان شود . نتيجة ؛ ماهى برايش گرفته شد . و آن را خورد و از ناخوشى ، بهبودى يافت . و در فرمانروائيش سالهاى سال - بعد از آن - بجاى ماند .
سپس ؛ ( تقدير إلهى ! ) چنين واقع شد كه ؛ آن ( پادشاه ) مؤمن ، مريض شد ! همانند مرض آن كافر [ زمانيكه ؛ عينا ! جنس آن ماهى از كنار و سواحل ( دريا ) كه بدست آوردنش آسان بود ، جدا نميشد ] نتيجة ؛ ( پادشاه ) ، هوس آن ماهى كرد و پزشكان برايش توصيف كردند و گفتند :
آسودهخاطر باش ! اكنون وقت آنست كه برايت بگيرند ، و از آن ، بخورى و شفا يا بى ! .
در اينهنگام ؛ خدا ، آنفرشته را برانگيخت ! و به او فرمان داد كه ؛ جنس آن ماهى را از سواحل و كرانهها بگردابها براند ! تا دسترسى به آنها ممكن نشود . درنتيجه ؛ ( آن ماهى ) ، بدست نيامد . تا آن مؤمن ، بخاطر هوس [ و دورى از درمانش ] از دنيا رفت . و از اين جريان ، فرشتگان آسمان و أهل آنسامان - در زمين - بشگفتى فرو رفتند ! تاآنجاكه ؛ نزديك بود در فتنه قرار بگيرند ! . چون ؛ خداى تعالى ! ( از روى فضل و حكمتش ) بر آن كافر ، آنچه را كه بر او راهى نبود ، آسان گردانيد . و بر آن مؤمن ، آنچه را كه بسادگى ، بر آن راهى بود ، غيرممكن گردانيد ! .
آنگاه ؛ خدا ، بفرشتگان آسمان و پيامبر آنزمان - در زمين - بوحى ( خويش ) فرمود :
البتّه من ! ( بدون هيچ شكّ و شبههاى ! ) منم خداى كريم تفضّلكنندهء توانا ! . آنچه عطا كنم ، زيانم نرساند ! و آنچه باز دارم ، از من نكاهد ! و مقدار [ ذرّهاى ] به كسى ستم نكنم ! .
امّا كافر : از اينكه ، براى او ، بدست آوردن ماهى را - در غيرزمانش - آسان نمودم ، جهتش تنها ؛ اين بود كه ؛ جزاى حسنهاى باشد كه وى عمل كرده بود . [ چون ؛ بر من حقّ است ! كه از هيچكس ، حسنهاى از بين نبرم ] تا برستاخيز درآيد . و هيچ حسنهاى در نامهء عملش نباشد ! و بكفر خويش ، داخل آتش گردد . و بندهء مطييع ( خودم ) را از عين آن ماهى ، بازداشتم ! بسبب خطائى كه از او سر زده بود ! و با منع و ردّ آن ميل و هوس ! و از بين بردن آن دارو ، پاكشدنش را از آن إراده نمودم . و خواستم كه ؛ به ( آستان ) من بيايد و ( جرم و ) گناهى در او نباشد ! و ( پاك و پاكيزه ) داخل بهشت گردد ! . »
در اينهنگام ؛ عبد اللّه بن يحيى گفت :
يا أمير المؤمنين ! حقيقة ، بال و پرم دادى ! و مرا تعليم فرمودى ! پس اگر ؛ صلاح بدانى ، گناهم را در اينجا - كه به آن إمتحان شدم - معرّفيم كن ، تا همچنان ؛ تكرارش نكنم .
فرمود : لحظهاى كه نشستى ،
[ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ] *
نگفتى ! نتيجه اين شد كه ؛ بخاطر سهو و نسيانت از آنچه ؛ به آن دعوت گشتى و خوانده شدى ، خدا ، به اين مصيبت و گرفتاريت ، تمحيص و پاكى از گناه قرار داد .
آيا ندانستى كه ؛ رسولخدا صلّى اللّه عليه و آله از جانب خداى عزّ و جلّ ! فرمود :