پس از آن خزيمه بن ثابت ذو الشهادتين و ششصد نفر از قبيله طىّ به امير المؤمنين پيوستند و در مسيرشان به سوى كوفه به ربذه « 1 » رسيدند شيخ مفيد در كتاب ارشادش مىگويد : « ابن عباس گفته : نزد امير المؤمنين رفتم و ديدم كفشى را پينه مىكند گفتم :
فدايت شوم آيا بر ما لازم است امورى كه نياز به اصلاح دارند ، اصلاح كنيم ؟ ولى او جوابم را نداد تا از پينه كردن كفش فارغ شد و آن را به كسى كه نزديكش بود داد و گفت : ارزش [ قيمت ] اين را بگو .
گفتم : ارزشى ندارد .
گفت : با همين حال بر آن قيمت بگذار .
گفتم : نيم درهم .
فرمود : به خدا سوگند همين كفش در نزد من از امارت بر شما محبوبتر است مگر آن كه در اين امارت حقى را به پا دارم و يا باطلى را دور كنم .
گفتم : حاجيان جمع شدهاند كه سخنان تو را بشنوند آيا به من اجازه مىدهى سخن بگويم اگر خوب گفتم از زبان تو باشد و اگر خوب نگفتم از زبان خودم باشد .
هامش
( 1 ) ربذه : ياقوت مىگويد : در كتاب العين آمده است : ربذه يعنى چالاكى پاها در راه رفتن و انگشتان در كار كردن . و ربذات يعنى پشمهاى رنگين روى گردن شتر . اما ربذه از روستاهاى مدينه در فاصله سه روزه در راه حجاز و نزديك ذات العرق است اگر از فيد به سوى مكّه حركت كنى در آن جا قبر ابوذر غفارى است .
نك : معجم البلدان ، 3 ، 24 .