امير المؤمنين عليه السّلام زبير و طلحه را سوگند مىدهد
پس از آن امير المؤمنين عليه السّلام عمار بن ياسر و عبد الرحمن بن حسل را به نزد طلحه بن عبيد اللّه و زبير بن عوام كه در گوشهاى از مسجد بودند فرستاد و آنها را آوردند و روبروى آن حضرت نشستند و امير المؤمنين عليه السّلام به آنها فرمود : « شما را به خدا قسم ، آيا با رغبت و ميل براى بيعت نزد من نيامديد و مرا به اين كار فرا نخوانديد در حالى كه من از اين كار اكراه داشتم ؟ » گفتند : بلى .
فرمود : « آيا شما بدون اجبار و اكراه نزد من نيامديد و دست بيعتتان را به من نداديد و عهد و پيمانتان را به من نسپرديد ؟ » گفتند : بلى .
فرمود : « پس با اين احوال چه چيز شما را به اين اعمالى وا داشت كه مىبينم ؟ ! » گفتند : « ما با تو بيعت كرديم بر اين كه بدون ما كارى انجام ندهى و تصميمى نگيرى و در هر كارى با ما مشورت كنى و در اين امور بر ما خودسرى نكنى . ما بر ديگران برترى و فضيلتى داريم كه تو خود مىدانى اما ديديم كه تو بدون مشورت با ما اموال را تقسيم كردى و در امور تصميم گرفتى و احكام را اجرا كردى و ما را آگاه نساختى » .
امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : « اندكى سرعت گرفتيد و بسيار عقب مانديد ، از خدا طلب آمرزش كنيد كه او بر شما مىبخشايد .
آيا از حق خودتان كه بر من واجب بوده و من آن را از شما بازداشتم و در آن بر شما جفا كردم ، خبر مىدهيد ؟ » .
گفتند : پناه مىبريم به خدا .
فرمود : « آيا چيزى از اين اموال را به خود اختصاص دادهام ؟ » گفتند : به خدا پناه مىبريم .
فرمود : « آيا قضاوتى در حق يكى از مسلمانان پيش آمد كه من به حل آن