برخيزم و آنها را به سوى تو فرا خوانم .
فرمود : اكنون زمان چنين كارى نيست جندب .
جندب مىگويد : به عراق رفتم در آن جا هر گاه چيزى از فضايل و مناقب امير المؤمنين را كه خداى تعالى با نص رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم بر بندگانش واجب گردانيده ، براى مردم بازگو كردم مرا راندند و بى حرمتى كردند تا جايى كه مرا نزد وليد بن عقبه بردند و او مرا زندانى كرد » .
جدّ من ، حسن مؤلف « 1 » - طاب ثراه - مىگفت : « در روز شنبه هجدهم ذى الحجه سال 35 هجرى مردم از مهاجرين و انصار و گروهى از قريش و غير قريش با امير المؤمنين على بن ابى طالب بيعت كردند در ميان آنها برخى كه بر نفاق خود اصرار داشتند نيز اظهار وفاق و دوستى كردند .
امير المؤمنين عليه السّلام به كاتب خود عبد اللّه بن رافع دستور داد آن چه در بيت المال است تقسيم كند ابتدا به مهاجرين هر نفر 3 دينار سپس به انصار به همين مقدار و بعد به هر كس كه حاضر بود از سياه و سفيد . سهيل [ سهل ] بن حنيف انصارى از ميان جماعت گفت : يا امير المؤمنين اين مرد ديروز غلام من بود و امروز او را آزاد كردم . « 2 » امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : به او نيز همانند آن چه به تو مىدهيم ، خواهيم داد .
سپس سه دينار به او داد و هيچ كس را بر ديگرى برترى نداد .
در آن روز عبد اللّه بن زبير و گروهى از قريش و طلحه بن عبيد اللّه و زبير بن عوام و عبد اللّه بن عمر و سعيد بن عاص و مروان بن حكم و سعد بن ابى وقاص و محمّد بن مسلمه و حسان بن ثابت و اسامه بن زيد و عدهء ديگرى از قريشان ، از بيعت با امير المؤمنين عليه السّلام تخلف كردند . امير المؤمنين عليه السّلام بر منبر رفت و حمد و ثناى
هامش
( 1 ) بدر الدين حسن النقيب مؤلف كتاب زهرالرياض ، متوفى 992 ه .
( 2 ) بحار الانوار ، 32 ، 38 ، ح 23 و امالى شيخ طوسى ، 2 ، 298 .