( فصّلت . / 11 ) .
حقت ؛ از اين گفته : محقوق بكذا ، يا حقيق به ، گرفته شده يعنى سزاوار است كه اطاعت كند و امتناع نورزد .
وَ إِذَا الْأَرْضُ مُدَّتْ
؛ آن گاه كه زمين با از بين رفتن كوهها و تپهها كشيده شود و گسترش يابد مانند آيه :
قاعاً صَفْصَفاً لا تَرى فِيها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً
؛ « سپس زمين را صاف و هموار و بى آب و گياه رها مىسازد » . ( طه / 107 )
وَ أَلْقَتْ ما فِيها وَ تَخَلَّتْ
؛ و آنچه از گنج و مردگان در زمين مدفونند بيرون مىافكند ، مانند آيهء :
وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها
، « و زمين بارهاى سنگين خود را خارج سازد » . ( زلزله / 2 ) .
تخلّت و خلّت ، خالى شدن كامل است تا آنجا كه هيچ چيز در درون زمين باقى نماند گويى زمين تمام سعى خود را در خالى كردن درون خود به كار گرفته است .
مانند گفتهء عرب : تكرّم و تشجّع و نظير آنها يعنى در بخشش و شجاعت آخرين درجهء سعى را به كار گرفت و بيش از آنچه در سرشت او بود به زحمت ابراز داشت .
يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ
؛ « كدح » انجام كارى با رنج و زحمت و تلاش بسيار است تا آنجا كه در پوست بدن اثر بگذارد و خراش بردارد ، و از : كدح جلده اذا خدشه ، پوست بدنش خراش برداشت ، گرفته شده است ، يعنى اى انسان براى ديدار پروردگارت كه حالت مرگ و بعد از آن است تلاش كن همان حالى كه به ديدار مىانجامد .
فملاقيه ؛ ناگزير تو خدايت را ملاقات خواهى كرد و از آن گريزى برايت نيست .
بعضى گفتهاند : ضمير در « ملاقيه » به كدح ، بر مىگردد .
فَسَوْفَ يُحاسَبُ حِساباً يَسِيراً
؛ [ اما آن كسى كه پروندهء عملش به دست راستش داده شود ] به زودى آسان حسابرسى مىشود و در حساب او مناقشه نشود .
روايت شده كه حساب آسان همان ثواب دادن بر اعمال نيك و در گذشتن از