كفايت مىكند .
إِلى شَيْءٍ نُكُرٍ
؛ يعنى چيزى زشت و ناخوشايند كه نفوس آن را نمىپسندد و آن ترس روز قيامت است .
نكر ؛ به سكون ( ك ) نيز قرائت شده است ، و منظور از داعى اسرافيل است .
خُشَّعاً أَبْصارُهُمْ
؛ « خاشعا » نيز قرائت شده بنا بر اين كه يخشعن أبصارهم و يخشع ابصارهم ، باشد و حال از يخرجون است و « خشّعا » بنا بر لغت قبيله طىّ است كه مىگويند : اكلونى البراغيث ، يا در « خشّعا » ضمير هم باشد و « ابصارهم » بدل از آن ضمير ، گويند : مررت برجال حسن اوجههم و حسان اوجههم .
و خشوع الأبصار ؛ كنايه از خوارى است چرا كه خوارى شخص ذليل و عزّت شخص عزيز در چشمان آنها ظاهر مىشود .
مِنَ الْأَجْداثِ
؛ از گورها .
كَأَنَّهُمْ جَرادٌ مُنْتَشِرٌ
؛ خداوند مردگانى را كه از گور بيرون مىآيند به واسطهء بسيار بودن آنها و موج زدنشان به ملخهاى پراكنده تشبيه كرده است ، به لشگر بسيار كه بعضى از آنها در ميان بعضى موج مىزنند ، مىگويند : جاءا كالجراد ، مانند ملخ آمدند .
مُهْطِعِينَ إِلَى الدَّاعِ
؛ يعنى مىشتابند به پاسخ دادن دعوت كننده در حالى كه گردنهايشان را به طرف او مىكشند .
كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ
؛ پيش از مردم مكّه قوم نوح آن حضرت را پياپى تكذيب كرده و گفتند : نوح ديوانه است .
وَ ازْدُجِرَ
؛ به سبب زدن و دشنام دادن و تهديد به سنگسار شدن او را ناراحت كردند چنان كه گفته بودند :
لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومِينَ
، اگر از تبليغ دست برندارى جزء سنگسار شدهها خواهى بود .
فَدَعا رَبَّهُ
؛ پروردگار خويش را بخواند كه من مغلوب قومم واقع شده و سخن مرا نمىشنوند و از اجابت آنها نااميد شدم پس مرا يارى كن و انتقام مرا از آنها با عذابى