على و عمرو در هم آويختند ، عمر و ضربتى بر حضرت زد كه سپر را شكافت و به سر اصابت ، و آن را مجروح كرد ، حضرت نيز ضربتى بر او وارد ساخت ، اين هنگام گرد و غبار ميدان را فرا گرفت بطورى كه كسى آنها را نمىديد ، ديرى نپايى كه صداى تكبير على عليه السلام شنيده شد ، پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود : به آن خدايى كه جان من در دست اوست ، على عمرو را كشت . « 1 » على سر خود را بست و به سوى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله آمد و صورتش مانند ماه مىدرخشيد . پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود : بشارت باد به تو اى على اگر عمل امروز تو را با تمام اعمال امّت محمد در ترازويى بگذارند ، بىترديد عمل تو بر آنها فزونى دارد . « 2 »
إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ
مقصود از « فوق » سمت بالاى درّه از طرف مشرق است كه بنى غطفان از آن سمت آمدند .
وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ
؛ و مقصود از « اسفل » پايين درّه از طرف مغرب است كه قريش از آن سمت آمدند .
وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ
؛ واژهء « زاغت » ، به معناى كج شدن چشم از حيرت و ترس و خيره شدن به يك نقطه است . بعضى گويند : برگشتن و غافل شدن از هر چيزى است به طورى كه از شدّت ترس ، جز به دشمن به هيچ چيز توجّهى ندارد .
وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ
؛ لفظ « حناجر » جمع حنجره است و آن انتهاى گلو است ، مىگويند اگر « ريه » از ناراحتى و غم و غصّه ورم كند ، بزرگ مىشود و بالا مىآيد و قلب هم با بالا آمدن آن تا ابتداى حنجره ، بالا مىآيد و به همين سبب است كه به فرد ترسو مىگويند : ريهاش باد كرده است . و ممكن است كه اين مثال كنايه از اضطراب قلب و دلهره باشد ، هر چند حقيقتا قلب به گلو نمىرسد .
هامش
( 1 ) -
قتله و الّذى نفسى بيده .
( 2 ) -
أبشر يا على فلو وزن اليوم عملك به عمل أمّة محمّد صلّى اللَّه عليه و آله لرجّح عملك بعملهم .