انتقام وقتى كه مجال ظهور و بروز نديد ، ته نشين مىكند و پس رانده و ذخيره مىشود و مانند انبار باروتى در روح جاى مىگيرد با اين فرق كه خود او خود به خود درصدد بروز و ظهور برمىآيد ولو به اينكه تغيير شكل بدهد و لهذا سبب جنايتها بر بىگناهان مىگردد .
پس كشيدن ستم و ديدن اعمال سياه از ديگران بر خود ، دل را سياه مىكند .
گفته نشود : پس چرا در اوليا كه مظلوم بودند توليد عقده نشد و منشأ سياه دلى نشد ؟ زيرا در جايى توليد عقده مىشود كه حس انتقام به وجود آيد و قدرت ابراز نداشته باشد ، و اگر در طرف محبت و معرفتى باشد كه از طرفى مهر و محبت نگذارد ميل به انتقام پيدا شود و از طرف ديگر به واسطهء معرفتْ خود را در سطحى عاليتر ببيند عكس العمل انتقام در او پيدا نمىشود ( 1 ) ، همان طورى كه بدى فرزند نسبت به پدر و مادر در آنها توليد كينه و انتقام نمىكند ، زيرا اولًا آنها محبت دارند به فرزندشان و به قول ايرج [ ميرزا ] مىگويند :
آه دست پسرم خورد به سنگ
واى پاى پسرم يافت خراش
و ثانياً خود را در سطحى عاليتر از معرفت مىبينند و لهذا پيغمبر مىفرمود : * ( اللَّهم اهد قومى فانهم لايعلمون . ) * خلاصهء مطلب اينكه سياه دلى از سياه نژادى و سياه كارى و سياه محيطى و غيره پيدا مىشود و منشأ سياه روزى مىشود ، روزگار سياه ناشى از دل سياه است .
قلب و هدايت آن
در كتاب مبانى فلسفه صفحهء 352 مىگويد :
هامش
( 1 ) اوليا از اول مصداق * ( « و من اليقين ما يهون به علينا مصيبات الدنيا » بودهاند .