مسئلهء تضاد علم و دين
اينكه چرا در جهان اسلام ، علم ( فلسفه ) و دين متضاد شناخته نشدند و در اروپا شناخته شدند بحث دلكشى است . مخصوصاً رجوع شود به تاريخ فلسفه ها كه از اول كندى ، فارابى ، اخوان الصفا ، ابن سينا سعىشان در جمع فلسفه و دين بود و حتى امثال ابوسليمان منطقى كه قائل به تطبيق نبود از اين جهت بود كه دين را از افقى برتر مىدانست .
حتى الكندى تصريح مىكند كه آنجا كه نظر دين با فلسفه مخالف باشد ( مثل مسئلهء حدوث عالم و مسئلهء معاد جسمانى ) بايد جانب دين را گرفت .
رجوع شود به سه حكيم مسلمان صفحات 16 - 20 و تاريخ فلسفهء ايرانى ذيل احوال ابوسليمان منطقى و ابوحيان توحيدى و فارابى ، و تاريخ علوم عقلى در اسلام احوال كندى و فارابى .
رجوع شود به ورقه هاى بزرگ علم و دين ، نوشته هاى دكتر حداد در پاكت مخصوص به همين عنوان .
علم - تعريف ، حدود ، فرق علم و فلسفه و دين
. فرق اصل و فرضيه :
در كتاب جدال با مدعى صفحهء 28 مىگويد :
علم سيستمى است از فرضيه ها و نتايجى كه از آنها يا در پرتو تجربه و يا بر بنياد اصول منطق گرفته مىشود .
اصل ، قضيه اى است كه ما آن را مىپذيريم و امكان خطابودنش را تصديق نمىكنيم . فرضيه قضيه اى است كه ما آن را مىپذيريم و امكان خطا بودنش را نيز تصديق مىكنيم . . . در علم هيچ كلامى آخر نيست . . .
جزمى نبودن علم :
كانت مىگويد : همهء قضيه ها ( فرضيه ها ) ى علمى در معنى اينجورى آغاز مىشوند كه تا آنجا كه ما مىدانيم . . . يا تا آنجا كه تجربه نشان داده است . . . و تجربه ممكن است در آينده به ما نشان بدهد كه آنچه ما به