انرژى را در اين معابر به جريان بيندازيم . .
رابطه عبادت و نفى پوچى زندگى :
در پاورقى صفحهء 316 مىگويد :
فرويد و يونگ هر دو معترفند كه شكستن سنن لاهوتى يكى از علل بزرگ يأس و بدبينى و پريشانى و بيمارى انسان معاصر است ، ولى يونگ از اين رويداد بزرگ غم مىخورد و فرويد شادى مىكند .
سخن يونگ :
يونگ مىنويسد : « پا به پاى انحطاط دينى اختلال روانى افزايش مىيابد ، در حدود ثلث بيماران من گرفتار اختلال روانى معينى نيستند بلكه از بىمعنايى و پوچى زندگانى خود رنج مىبرند . . . اينان از آن جهت بيمار بودند كه از آنچه اديان زنده در همه اعصار به هواداران خود عطا مىكرد بهره اى نداشتند ، هيچ يك از اينان براستى بهبود نيافتند مگر هنگامى كه وجههء دينى خود را بازيافتند . . . متأسفانه فرويد اين حقيقت را در نيافته است كه بشر هنوز نمىتواند به تنهايى خود را در مقابل قدرتهاى ظلمت - يعنى قدرتهاى ناخودآگاه نگه دارد » .
آيا انسان مىرسد به جايى كه از تسلاى دينى بى نياز باشد ؟ :
فرويد در پاسخ او مىگويد : « من با شما موافق نيستم . شما احتجاج مىكنيد كه انسان به طور كلى نمىتواند بدون تسلاى پندار دينى بسر برد و بدون آن ، آلام حيات و خشونت واقعيت را تاب آورد . البته اين سخن دربارهء انسانى كه شما اين زهر شيرين - يا تلخ و شيرين - را از كودكى به او تزريق كردهايد صادق است ، اما دربارهء انسانى كه قائم به ذات خود بار آمده است چطور ؟ شايد چنين انسانى كه بيمار روانى نيست ، نيازى به چنين مخدرى نداشته باشد . راست است كه در اين حال آدم خود را در وضع دشوارى مىيابد و ناگزير است كه به ناتوانى كامل خود ، به سهم ناچيزى كه در گردش كائنات دارد اقرار نمايد ، ناگزير از اين اعتراف است كه وى مركز خلقت نيست و
يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 161
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص١٦١