يعقوب را دو ديده ز حسرت سفيد شد
و آوازه اى ز مصر به كنعان نمىرسد
از حشمت اهل جهل به كيوان رسيده اند
جز آه اهل فضل به كيوان نمىرسد
صوفى بشوى زنگ دل خود به آب مى
كز شست وشوى خرقه غفران نمىرسد
حافظ صبور باش كه در راه عاشقى
هركس كه جان نداد به جانان نمىرسد
اين ابيات در ديوان قزوينى نيست ولى در ديوان انجوى هست .
انجوى در مقدمه ، ص 69 ، مىگويد :
در هر عصرى افرادى هستند كه هنرمند به دنيا مىآيند و در عالم احساس خود نشو و نما و زندگى مىكنند ، هرچند زاده ذوق آنان موجب تيره بختى و و بال جانشان باشد قادر نيستند از آن روى برتابند . . . هرگاه بخواهند از زشتيهاى دوره خود فرار كنند و خود را به دست فراموشى سپارند ، به عالم هنر درونى بازمى گردند . بر اثر همين نياز به فراموشى است كه به هنر رو آورده درواقع به سوى فراموشخانه خود رهسپار مىشوند . اكثر اين افراد نه فقط آسودگى خاطر ندارند بلكه غالباً از حيث معيشت هم در منتهاى تنگدستى و عسرتند .
پى پاره اى نمىكنم از هيچ استخوان
تا صدهزار زخم به دندان نمىرسد
از حشمت اهل جهل به كيوان رسيده اند
جز آه اهل فضل به كيوان نمىرسد
عليهذا طبق تز آقاى انجوى ، حافظ يك شاعر صرفاً شاعر به معنى يك هنرمند صرفاً هنرمند است كه شعر و هنر براى او هدف است و بس .