مثلًا ممكن است محور فكرى و ارادى يك نفر پول باشد ، يا مقام و جاه باشد ، يا زن باشد يا چيز ديگر باشد .
ولى مادامى كه افكار و انديشه ها و مخصوصاً آن نقطهء مركزى فكرى ( 1 ) از حدود شخصى و فردى ، از حدود حيوانى و شهوانى تجاوز نكرده است و شكل كلى و عمومى و جهانى و اجتماعى به خود نگرفته است ، ايدئولوژى ناميده نمىشود .
ايدئولوژى در جايى گفته مىشود كه انسان داراى يك طرز تفكر مخصوص دربارهء جهان و انسان و اجتماع و يك نوع نقشه و طرحى براى زندگى باشد ، داراى نوعى ايمان به مسائلى باشد و خود را موظف بداند كه در راه تحقق بخشيدن و جامهء عمل پوشانيدن به آن هدفهاى كلى و طرحها كوشش كند ، در آن راه فداكارى و گذشت نمايد ، با ديگران كه با او همفكر و همعقيدهاند تعاون و همكارى نمايد ، براى نشر افكار و عقايد خود مجاهده نمايد .
عليهذا ايمان داشتن مساوى است با ايدئولوژى داشتن . انبيا خود ايدئولوژى داشتند و مردم را به ايمان به يك ايدئولوژى دعوت مىكردند .
خلاصه اين شد :
ايدئولوژى اولًا ناشى است از دستگاه فكرى ( 2 ) كه بعضى حاكم بر بعضى است ، بعضى جنبهء مركزى دارد و بعضى جنبهء جانبى ، بعضى جنبهء اصلى دارد و بعضى جنبهء فرعى از اينكه دستگاه فكر انسان شكل منظومه اى دارد ناشى است . به همين دليل حيوان فاقد
هامش
( 1 ) اگر كسى را كالبدشكافى روحى بكنند ( هرچند هنوز چنين كارى ميسر نيست ) در ميان همهء افكار و معتقدات او و در ميان خواسته ها و مقاصد او بعضى را پيدا مىكنند كه هستهء اصلى را تشكيل داده و باقى را مىبينند كه بر گرد آن هسته مىچرخند . براى اينكه افراد را بشود تحت تأثير قرار داد و روحيهء آنها را منقلب كرد ، بايد دست به آن هسته ها انداخت و آنها را مانند هستهء اتم منفجر كرد . پيغمبران و رهبران انقلابها يك هنرشان اين بود كه دست روى نقاط مركزى و محورهاى فكرى اشخاص مىگذاشتند .
( 2 ) رجوع شود به ورقه هاى « جهان بينى » .