تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
اين كوزه گر دهر چنين جام لطيف مىسازد و باز بر زمين مىزندش بر مفرش خاك خفتگان مىبينم در زير زمين نهفتگان مىبينم چندان كه به صحراى عدم مىنگرم ناآمدگان و رفتگان مىبينم برخيز و مخور غم جهان گذران بنشين و دمى به شادمانى گذران در طبع جهان اگر وفايى بودى نوبت به تو خود نيامدى از دگران چون حاصل آدمى در اين شورستان جز خوردن غصه نيست تا كندن جان خرّم دل آن كه زين جهان زود برفت و آسوده كسى كه خود نيامد به جهان گر بر فلكم دست بُدى چون يزدان برداشتمى من اين فلك را ز ميان وز نو فلكى دگر چنان ساختمى كآزاده به كام دل رسيدى آسان از آمدن و رفتن ما سودى كو وز تار اميد عمر ما پودى كو چندين سر و پاى نازنينان جهان مىسوزد و خاك مىشود دودى كو