انسانهايى كه بتوانند از وسايل عصر و زمان در كشاورزى ، در صنايع ، در هنرها استفاده كنند . اما عبادى و پرستشى اصل همهء آنهاست كه بدون همهء آنها . . . ( 1 ) و . گفتيم كه انسان مانند هر شىء ديگر تا به صورت مادهء خام است بىارزش است يعنى ارزش بالقوه دارد . آن مقدار ارزشى كه دارد به اعتبار بالقوه بودن ارزش بعد از ساخته شدن است ، نه به اعتبار فعليتش . انسان نيز با تربيت و با تعليم و با ساخته شدن باارزش مىشود . همانطور كه مادهء طبيعى قبل از صنعت و ساخته شدن با مقياس تُن مبادله مىشود و پس از ساخته شدن با مقياس متر و كيلو و ليتر ، انسان نيز قبل از ساخته شدن ارزش حيوان باربر را دارد و پس از ساخته شدن معيار ارزش كشور است . و گفتيم هيچ موجودى تفاوت ساخته شده اش با ساخته نشده اش به اندازهء انسان نيست .
ولى همچنان كه در شمارهء « ب » گفتيم عمدهء مطلب در اينجا اين است كه انسان را كه با تربيت مىشود باارزش كرد ، آيا آنچنان بايد باارزش كرد كه يك « شئ » با ساخته شدن باارزش مىشود يعنى « ارزش براى ما » پيدا مىكند ، مثل نفتى كه تصفيه مىشود و برنجى كه دم مىكشد و گوسفندى كه بيضه اش كشيده مىشود درنتيجه چاق مىشود در حالى كه « ارزش فى نفسه » پيدا نكرده است ، يعنى خودش براى خودش ارزش پيدا نكرده است . خودش براى خودش آنگاه ارزش پيدا مىكند كه از جنبهء طبيعى تكامل پيدا كند . تكامل صنعتى موجب « ارزش براى ما » است و تكامل طبيعى و فطرى موجب « ارزش فى نفسه » . و گفتيم كه اين دو ارزش احياناً در حالت تضاد مىباشند ، يعنى « ارزش براى ما » مستلزم ايجاد نقص در شئ است كه با اهداف و آرزوهاى ما سازگار شود ، آنچنان كه اخته كردن يك حيوان يا يك برده موجب نقصى براى او و ارزش براى مالك و خواجه است و برعكس سلامت جنسى حيوان يا برده موجب نقص
هامش
( 1 ) [ در نسخهء اصلى به همين صورت است . ]