اطمينان و اخلاد در آنها مذلت است ، قيد است و مهار است و افسار است ، بايد پاره بشود .
آنچه قيد است بسته شدن به علائق مادى است نه صرف علاقه و حبّ :
پس اينكه گفته مىشود « غلام همت آنم كه زير چرخ كبود - ز هرچه رنگ تعلق بگيرد آزاد است » بايد توضيح و تفسير شود كه نفس علائق ، حيات است و كمال ( 1 ) آنها مهار و قيد نيست ، بندشدن به آنها و محدود شدن به آنهاست كه قيد است . ترك و ميراندن علائق به شكل كلبى و هندى موت و نقص است ، ولى تزكيهء نفس كه به معنى قطع قيد و محدوديت است نيرو و آزادى و حيات است .
مبارزه با خود غرايز به شكل كلبى و هندى مرگ و ضعف است ولى مبارزه با بسته شدن به آنها آزادى و نيرو است :
پس اينطور نيست كه محبت و علاقه بذاته قيد است ، بلكه آنچه قيد است بسته شدن دل است به دنيا . معنى بسته شدن ، اقتصار و اكتفا و رضا و اطمينان به دنيا و عدم تجاوز از آن است . اساساً اين حرف درست نيست كه انسان از چيزى دل بكند و به چيز ديگر دل ببندد مگر در امور هم عرض از شهرى دل مىكند و به شهر ديگر دل مىبندد ، از زنى دل مىكند و به زن ديگر دل مىبندد . اما در امورى كه مثل و مانند هم نيستند و از دو غريزه سرچشمه مىگيرند درست نيست يعنى آدم ممكن نيست علاقه اى را كه به مقام بسته از مقام بكند و به مال ببندد و به عكس ، يا علاقه به دنيا كه از طبيعت مخصوص سرچشمه گرفته بكند و همان را به آخرت ببندد .
آن چشمهء روح كه به سوى دنياست غير از آن چشمه است كه به سوى آخرت است :
آن چشمهء روح كه متوجه به دنياست غير از آن چشمه است كه متوجه به آخرت است .
در امور مقدّمى كه تابع عقل و فكر است اينطور است ، يعنى انسان براى مقصد گاهى به اين وسيله دل مىبندد و گاهى به وسيلهء ديگر .
در حقيقت يك علاقه است كه گاهى متوجه به اين وسيله است و گاهى به آن وسيله . اما در امورى كه همه براى انسان مقصد مىباشند مثل خواب و خوراك و علم و غيره اينطور نيست . بلى ، گاهى روح
هامش
( 1 ) به عبارت صحيحتر ، ميان دو چيز بايد فرق گذاشت : يكى علاقه به معنى ارتباط با خارج كه كمال است و شرط حيات است . هر ميل طبيعى به منزلهء يك كانال ارتباطى است با بيرون . نبودن اين كانالها مساوى است با مرگ . و ديگر علاقه به معنى تعلق يعنى بسته بودن به اشياء . آنچه نبايد ، بسته بودن است نه ارتباط روحى . اولياى حق در عين كمال ارتباط و شدت عواطف ، بسته نبودند .