پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گويدم كانّا اليه راجعون
داستان « منطق الطير » عطار و سيمرغ كه مثال مىآورد مبيّن اين نكته است كه سالك در آخرين نقطهء سلوك مىبيند همه چيز اوست يعنى او همه چيز است ، مىبيند او از خودش به خودش نزديكتر بوده و همه جا قبل از اينكه خودش را ببيند او را مىبيند .
به طوركلى ذكر خدا و در ياد او بودن و غير او را فراموش كردن ، از نظرى بازگشت به خود واقعى است و فراموش كردن خودهاى خيالى و وهمى است ( 1 ) پس خلاصه اينكه اولًا فانى شدن در غير از آن جهت محكوم است كه انسان را فلج و بىثمر مىكند ، و اگر فرضاً استثنائاً نوعى فانى شدن در غير بود كه موجب شكوفاشدن و پرثمرشدن انسان شد چه مانعى دارد ؟ ثانياً فانى شدن در خدا به معنى متلاشى شدن شخصيت انسان از جنبهء ثبوتى نيست بلكه به معنى . . . ( 2 )
تزكيهء نفس - اثر سختگيرىهاى افراطى
مولوى :
چونكه نفس آشفته تر گردد از آن
كه كنى بندش به زنجير گران
مثل معروف : « سگ را هر قدر ببندى هارتر مىشود و اسب جابند سركشتر » .
هامش
( 1 ) مولوى مىگويد :چون به حق بيدار نبود جان ما
هست بيدارى چو دربندان ما
جان همه روز از لگدكوب خيال
وز زيان و سود و از خوف زوال
بى صفا مىماندش بىلطف و فر
نى به سوى آسمان راه مفر
خفته آن باشد كه او از هر خيال
دارد اميد و كند با او مقال( 2 ) [ در نسخهء اصلى به همين صورت است . ]