دوم آوريل - امروز صبح بسيار زود سوار شده حركت كرديم زيرا در نظر داشتم قبل از تاريك شدن هوا به لمدر
( Llumdar )
برسم ليكن وقتى در 5 بعداز - ظهر بيكى از تومانهاى خان جهان خان سردار رسيديم همراهانم گفتند در نظر دارند پيشتر نروند و شب را به مسافرت ادامه ندهند و من مجبور بودم تسليم شوم ولى با همه احوال ايشانرا تهديد كردم بنوشكى باز خواهم گشت و فقط توانستم آنقدر تأثير داشته باشم كه براى چند ساعت لنگ كنند و در نتيجه صبح بعد در روشنى روز خود را در نيم ميلى لمدر يافتم . بموجب توصيه راهنمايم در همينجا توقف كرده شخصى را بدنبال تالداس
Thalldass
هندوئى كه به او سفارش شده بودم فرستادم و وى نيز در حالىكه بر اسبى كوچك و كوتاهقد سوار بود حاضر شد . او را بگوشهاى خلوت برده گفتم از نوكران سوندرجى مىباشم و بر سر او حوالهاى معادل 200 روپيه و توصيه نامهاى دارم كه در آخر نامه را نيز به او تسليم داشتم . تالداس پس از مداقه و مطالعه نامه در جواب گفت پولى كه از آن صحبت كردهاى حاضر است و آمادگى خود را نيز براى هرنوع خدمت ديگر اعلام كرد ولى اظهار داشت اهالى اين شهر همه سارق و راهزنند و شما بايد از دست اين بلوچها به سلامت رهائى يابيد و براى اين كار بايد واقعا قيافه زوار حاجى را به خود بگيريد و من ميدانم فقط در اين صورت بشما كمك كرده و راهنمائى در اختيارتان خواهند گذشت . من فورا نزد رفقاى خود بازگشتم و به آنها تحف ناچيزى ارزانى داشته و جمعه خانرا مرخص كردم . آنگاه سوار بر شتر و با تالداس به شهر كوچك لمدر وارد شدم و شبهنگام نيز در خانه تالداس ماندم .
سوم آوريل - صبح به قصد ديدار رئيس كه خان جهان خان ناميده ميشد رفتم و چون به او گفته بودند كه حاجى و زوّار هستم با ادب و مهربانى بسيار مرا پذيرفت . او لباسى زيبا دربر داشت و بسيار خوشپوش بود و پنج شش نوكر از وى پذيرائى ميكردند . كليه سركردگان و مردم نواحى اطراف و سرزمينهاى مجاور از اين رئيس در وحشت مىباشند و او از طريق غارت و راهزنى امرارمعاش مىكند و اراضى آباد وسيع در اختيار نداشته