بر روى زمين دراز افتاد . رفقاى استربان كه قبل از زمين خوردن رفيق و از جريان كشتى لذت ميبردند ، دم فروبسته بفكر انتقام و تنبيه فاتح افتادند و عمل خود را در آغاز با سيلى از دشنام و فحاشى شروع كرده ناگهان سه نفر باهم بر مرد مسافر حمله بردند ولى همه نيز بسرنوشت رفيق شكستخورده گرفتار شده هريك بگوشهاى از مسجد پرتاب شدند و تقريبا چنين مينمود كه بند از بندشان جدا گرديده است . در نتيجه اين نبرد تن بتن و زدوخورد بعدى مرد فاتح پيشنهاد كرد كه با شش نفر آنها و در يك مرحله و باهم كشتى بگيرد ولى هيچكس جرأت و تهور مبارزه با او را نداشت و خاموش ماندند « 1 » .
هامش
( 1 ) - اين مرد كه اسم حقيقى او على اصغر بود نزد من اعتراف كرد كه قهرمان كشتى و پهلوان ايران است . تغيير لباس و نام و هيأت مستعار او سرگذشتى دارد كه بعدها كاپتن كريستى به من گفت و وى اين داستان را در شهر يزد كه موطن پهلوان اصغر است شنيده بود . داستان چنين است كه در دو سال پيش پهلوان اول و كشتىگير شاه كه قهرمان قهرمانان بود كسى را كه در سرتاسر ايران حاضر بكشتىگيرى با وى باشد بمبارزه ميطلبد تا در حضور شاه با او زورآزمائى كند و على اصغر نيز به منظور انجام مسابقه و زورآزمائى با پهلوان ايران از يزد بسوى پايتخت حركت مىكند . در مركز محوطهاى كه اين دو قهرمان كشتى ميگرفتند فوارهاى بود و پس از زورآزمائيهائى كه از طرفين به عمل آمد پهلوان على اصغر رقيب خود را سردست به هوا بلند كرده با چنان قوت و شدتى بسوى فواره پرتاب كرد كه رانش شكست و يا بوجه ديگر چنان حريف را بر زمين كوفت كه بر اثر كوفتگى و شدت ضربه پس از چند هفته مرد . شاه مقرر داشت على اصغر را از ايران تبعيد كنند ولى وى مخفى گرديد تا در پائيز 1809 هنگامى كه شاه از مسافرت سلطانيه بتهران بازميگشت پهلوان اصغر در چهار فرسخى يا تقريبا 16 ميلى شهر به خدمت رسيده و از آنجا در مقابل اسب شاه در حالى كه با دو ميل ورزشى سنگين بدون لحظهاى استراحت و يا حتى نگاه كردن به زمين حركات ورزشى انجام ميداد عقبعقب بتهران بازگشت . شاه چنان از اين نمايش قدرت و مقاومت مشعوف گرديد كه او را بخشيده و دوباره در بين مردم ظاهر شد ، ليكن اقوام پهلوان مقتول هنوز بخونخواهى مقتول بدنبال او بوده و درصدد انتقام و قصاص هستند و هنگامى كه او را ديدم از دست اقوام مقتول كه در تعقيب او بكرمان آمده بودند فرار ميكرد .