همانشب شاهد مراسم بسيار خارق العادهاى بودم و در حين توقفم در كرمان دو يا سه بار مراسم مزبور تكرار شد . در حدود ساعت 5 بعد از ظهر بود كه جماعتى از مردم كه حداقل عده آنها چهارصد يا پانصد نفر ميشد در ميدان كاروانسرا اجتماع كردند و يك نفر ملا و يا آخوند بر سر منبر رفته و جلوس كرد . سپس با صداى بسيار بلند و مؤثر بشرح وقايع و مصائبى كه براى على داماد پيغمبر رخ داده است پرداخت و بتدريج تمام جمعيت بگريه و زارى شروع كردند و مانند اطفال ميگريستند . اول فكر مىكردم كه اين گريه دروغى و به آن تظاهر ميكنند ولى به زودى معتقد شدم كه واقعى است . ملا چند بار مجبور شد حرفش را قطع كند ، درحالىكه نشسته بود به مدت ده دقيقه قطرات اشك به روى صورت و ريشش جارى بود و تأثر حاضرين و مستمعين هم از او كمتر نبود . در اين اجتماع از هرسنى ، از بچههاى 10 - 12 ساله گرفته تا مردان 70 - 80 ساله ديده ميشد و غيرممكنست تصور كرد كه يك چنين عدهاى بدون آنكه واقعا متأثر شوند و يا آنكه بمذهب خود احترام بگذارند ، ولو بغلط ، بتوانند چنين نقش ايمانداران واقعى را بازى كنند .
بنا بود كاروانى در روز 25 به قصد شيراز حركت كند و من خود را آماده ميكردم كه با آنها كرمان را ترك كنم زيرا ديگر توقف بيش از اين ، بانتظار ورود كاپتن كريستى از هرات ، جايز نبود . پس از اينكه به كارگزار يا پيشكار خبر رسيده بود كه خيال عزيمت دارم شخصى را روز 24 نزد من فرستاد و پرسيد كه آيا مايلم قبل از عزيمت از كرمان براى كسب اجازه مرخصى بحضور شاهزاده باريابم ؟ من تقاضا كردم كه از اين كسب افتخار
هامش
- شاهزاده رفتار كرده باشد . صحت اين نظر پس از اينكه اطمينان حاصل كردم شخصى كه مىخواست مسيحى شود يكى از كارمندان جزء دولتى بود ، تأييد گرديد .