گذاشته شده و به من چندين بار اطمينان داده شد كه واقعا نان گندم هستند ، فرستادم .
در حقيقت باندازهاى بگرسنگى عادت كرده بودم و در شهرهاى مختلف ، مخصوصا در نرمانشير كه به من گفته شده بود نان يافت مىشود ، اميد و انتظارهايم مبدل به يأس شده بود كه ترديد داشتم بتوانم در شهر كرمان نان گندم بدست بياورم .
پس از صرف صبحانه بنوكر لطفعلى خان دستور دادم بقصر رفته و شاهزاده را از ورودم آگاه كند و از او اجازه بگيرد تا مدت كوتاهى در شهر كرمان توقف نمايم . در برابر اين تقاضا جوابى بسبك مخصوص ايرانيها مؤدبانه بود دريافت داشتم كه شهر كرمان و هرچه را در آن مىباشد مانند خانه و شهر خود تلقى نمايم و چون به علت مسافرت احتمالا خسته هستم روز ديگر بحضور شاهزاده برسم . وقت ملاقات برايم فوق العاده زود بود بخصوص كه در آنموقع اصلا لباسى قابل نداشتم ولى هندوئى كه در اطاق مقابل من در كاروانسرا سكونت داشت داوطلبانه حاضر شد كه براى رسيدن من بحضور شاهزاده لباسى مناسب تهيه نمايد و من هم عذرى براى رد اين احسان نياوردم . خبر اين مساعدت هند و به من بفوريت بخارج سرايت كرد و در ميزان احترامى كه احتمالا در ميان مردم و در مدت توقف كوتاهم در كرمان به من گذاشته ميشد تأثير آنى و فورى بجاى گذاشت .
پس از اينكه هوا تاريك شد از اين جهت كه از دست مهمانان متعدد خود رهائى يافتهام خوشحال شدم و بعد از صرف شام كه از يك پلوى عالى تشكيل ميگرديد و آن را از يكى از دكانها حاضر و آماده خريده بودم به بستر رفتم و براى اولينبار پس از سه ماه خواب راحت و آسودهاى كردم .
چهارم مه - امروز صبح نامهاى بوسيله قاصد بعنوان ژنرال مالكم فرستاده ورودم را بسلامت به شهر كرمان به او اطلاع دادم . نامهاى هم به فارسى بعنوان محمد نبى خان كه در
مسافرت سند وبلوچستان ( سفرنامه پاتينجر ) ( فارسى ) — صفحة 236
مساهمون: هنرى پاتينجر
ص٢٣٦