تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسافرت سند وبلوچستان ( سفرنامه پاتينجر ) ( فارسى ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
مقابل كوههاى ناهموار پوشيده از برف دست چپ منظره‌اى بسيار زيبا و قابل اعجاب تشكيل ميداد . تازه از شتر پياده شده بودم كه ناگهان شخص كثيفى كه ظاهرى زشت و زننده داشت و مانند حيوان بود و بعدا فهميدم كدخدا است جلوى من حاضر شد و با لحنى بسيار تحكم‌آميز و آمرانه از ما پرسيد كه هستيم و مقصد ما چيست و عازم كجا مىباشيم ؟ جوابى با همان لحن دادم و پرسيدم كه او كيست كه به خود حق ميدهد اينطور از ما سؤال كند ؟ در اين موقع راهنماى من كه براى آوردن آتش بقريه رفته مراجعت مىكرد سررسيد و به سئوال‌كننده روى كرده او را كدخدا خطاب نمود و گفت كه من همان شخصى مىباشم كه راجع به من با او صحبت كرده است . از اين حرف عصبانيت من شديدتر شد زيرا فهميدم كه اين شخص با وجودى كه ميدانسته است من كه هستم بدون دليل و بىجهت فقط بخاطر اينكه اهميت و اعتبار خود را نشان بدهد با عجله از قلعه بيرون آمده اين‌طور گستاخانه ما را سئوال پيچ كرده است ، بهرحال پس از اينكه فهميد اشتباه كرده است رو براهنما كرد و گفت ، بله ، ميفهمم مثل اين‌كه درست موقعيت و وضع خودش را تشخيص نميدهد ، ولى فردا صبح به او حالى مىكنم كه كدام‌يك از ما در اينجا صاحب قدرت هستيم . او را فردا نزد رشيد خان ميفرستم تا از او به همين منظور استنطاق بكند . ميبايستى اين شخص بداخلاق و لاف‌زن را بباد تمسخر گرفته باشم ولى چون او وسايلى در اختيار داشت كه ميتوانست تهديدش را بمرحله اجرا بگذارد عاقلانه و صلاح ديدم كه حرفى نزنم تا كار به جاهاى بد نكشد و ازاين‌رو آسانترين راه آن بود كه من هم در عوض او را تهديد نمايم لذا بوى گفتم كه من يك نفر بازرگان انگليسى هستم و خوبست متوجه رفتارش با من باشد . اين اخطار ويرا دچار بهت و حيرت كرد ولى پس از لحظه‌اى دودلى رو به بلوچهاى من كرد و جواب داد كه ديگر نمىتوانند همان عذر و بهانه را براى آمدنشان به نرمان‌شير بياورند و بهرحال بايستى به كروك بروند . ديگر نتوانستم در برابر اين گستاخ صبر