احتمال : بدوش كشيدن بار .
زبد : كف آب و چيزهاى ديگر .
جفاء : خشكيدن و فرو نشستن كف . فراء گويد : هر چه كه اجراى آن بهم ضميمه شود مصدر آن بر وزن فعال آيد . مثل « جفاء ، حطام ، قماش ، غثاء » .
ايقاد : افكندن هيزم در آتش .
متاع : وسيلهء تمتع .
مكث : ماندن در جايى .
اعراب :
فِي النَّارِ
: برخى گفتهاند : حال و متعلق بمحذوف است و صاحب حال ضمير « عليه » است .
ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ
: حال به تأويل : « مبتغين حلية » .
زَبَدٌ مِثْلُهُ
: « زبد » مبتدا و « مثله » صفت و
« مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ . . . »
خبر مقدم .
جفاء : حال و تأويل « يذهب على هذه الحالة » . شاعر گويد :
اذا اكلت سمكاً و فرضاً * ذهبت طولا و ذهبت عرضاً
يعنى هنگامى كه ماهى و خورما خورم ، فربه خواهم شد ( در اين بيت « طولا و عرضاً » حال است ) .
مقصود :
هم اكنون خداوند متعال ، براى حق و باطل ، دو مثل مىزند :
1 - آب و كفى كه بر روى آن ظاهر مىشود . حق را تشبيه به آب و باطل را - كه دوام ندارد - به كف تشبيه مىكند .
2 - طلا و نقرهاى كه در آتش ذوب مىشود و كف سياهى كه بر روى آب ظاهر ميگردد . حق به طلا و نقرهء خالص و باطل به كف روى آن مانند است . مىفرمايد :
أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها
: خداوند از آسمان بارانى فرستاد و نهرها از آب باران ، به اندازهء ظرفيت خود ، جارى شدند . بديهى است كه رود -