« وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ »
و چون مطابق دستور پدر از درهاى پراكنده و مختلف وارد شهر مصر گرديدند و گفتهاند : مصر در آن روز چهار در داشت و اينها متفرق شده و هر دسته از يكى از آن چهار در وارد شدند .
« ما كانَ يُغْنِي عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا حاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضاها »
و ورود آنها بمصر به اين ترتيب چنان نبود كه بتواند جلوى ارادهء خدا را نسبت بدانها بگيرد كه اگر فرضاً خدا مقدر كرده بود آنها مورد حسد و يا چشم زخم قرار گيرند اين عمل آنها از تقدير خدا جلوگيرى كند ، و خود يعقوب عليه السلام نيز به اين حقيقت آگاه بود ، جز اينكه دستورى كه يعقوب به آنها داد خواستهء قلبى او بود كه بدينوسيله خواستهء دل را انجام داد . و تشويش خاطر خود را از ناحيهء چشم خوردن فرزندان بدينوسيله - بر طرف كرد . و زجاج گفته است : معناى آيه اين است كه اگر مقدر شده بود آنها چشم بخورند در همان حال نيز كه به صورت پراكنده وارد مصر شدند چشم ميخوردند و ورود به حال پراكندگى يا به حال اجتماع در اين جريان تأثيرى نداشت .
« وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ »
و براستى كه يعقوب داراى يقين و معرفت به خدا بود بخاطر آنكه ما او را تعليم كرده بوديم و اين معنايى است كه مجاهد كرده و گفته است خداوند يعقوب را بعلم و دانش مدح و ستايش كرده و معناى آيه اين است كه با تعليم ما او داراى علم و دانش گرديد . و معناى ديگرى كه براى آيه گفتهاند اين است كه هر چه را ما به دو ياد داده بوديم ميدانست و بدان عمل ميكرد ، زيرا اگر كسى چيزى را بداند ولى بدان عمل نكند همانند كسى است كه اصلا نميداند .
« وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ »
جبائى گفته : يعنى بيشتر مردم مرتبهء يعقوب را در علم و دانش نميدانند ، و ابن عباس گفته : يعنى مردمان مشرك آنچه را خداوند به اولياء خود الهام مىكند نميدانند .