تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
سال دوم در مقابل جواهرات و زيور آلات به آنها آذوقه فروخت تا جايى كه ديگر زيور آلاتى بجاى نماند جز آنكه همه در ملك يوسف در آمده بود . و در سال سوم در برابر چهار پايان و مواشى آذوقه به آنها فروخت تا آنجا كه ديگر حيوانى نماند جز آنكه همه را بيوسف فروخته بودند و همه در ملك يوسف قرار گرفته بود ، و در سال چهارم غلام و كنيزها را بيوسف فروختند و آذوقه گرفتند تا ديگر در مصر غلام و كنيزى نماند كه در ملك يوسف نباشد ، و سال پنجم خانه و املاك خود را به يوسف دادند و آذوقه خريدند تا آنجا كه در مصر و اطراف آن خانه و باغ و ملكى نماند مگر آنكه همه ملك يوسف شده بود ، و سال ششم مزرعه‌ها و نهرهاى خود را با آذوقه مبادله كردند و ديگر مزرعه و آبى نبود كه ملك يوسف نباشد ، و سال هفتم خود را بيوسف فروختند و آذوقه خريدند و ديگر برده و آزادى نبود كه در ملك يوسف نباشد ، و بدينترتيب هر انسان آزاد و برده و هر چه داشتند همه ملك يوسف شده بود ، و مردم گفتند : تا كنون نديده و نشنيده‌ايم كه خداوند چنين ملكى كه بيوسف داد بپادشاهى عطا كرده باشد و چنين علم و حكمت و تدبيرى به كسى داده باشد . در اينوقت يوسف بپادشاه گفت : در اين نعمت و سلطنتى كه در مصر خدا به من داده چه نظرى دارى ، رأى خود را در اينباره بگو كه من نظرى در كار آنها جز اصلاحشان نداشته‌ام و آنها را از بلا نجات ندادم كه خود بلائى بر آنها باشم و اين لطف خدا بود كه آنها را بدست من از بلا نجات داد ؟ شاه گفت : هر چه صلاح ميدانى درباره‌شان انجام ده و رأى همان رأى تو است ! يوسف گفت : من خدا را گواه ميگيرم و تو هم شاهد باش كه من همهء مردم مصر را آزاد كردم و اموال و غلام و كنيزشان را بدانها باز گرداندم و خاتم پادشاهى و تاج و تخت تو را نيز به تو برميگردانم مشروط بر اينكه جز به روش و طريقهء من رفتار نكنى و جز مطابق حكم من حكم نكنى . شاه گفت : اين كمال افتخار من است كه جز به روش و سيرهء تو رفتار نكنم و جز بر طبق حكم تو حكمى نكنم ، و اگر تو نبودى توانايى بر اين كار نداشتم و راهنماى