« وَ أَمَّا الْآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ »
و در روايت است كه به آن ديگرى كه همان آشپز شاه بود گفت : اما تو بد خوابى ديدى ، آن سه زنبيلى كه در خواب ديدى سه روز ديگر در زندان خواهى ماند ، و پس از آن شاه تو را از زندان خارج مىكند و بدار ميآويزد و مرغان از سرت ميخورند ، وى كه اين تعبير را شنيد گفت : من خوابى نديده بودم و شوخى كردم ! يوسف عليه السلام در جواب گفت :
« قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ »
كار از كار گذشت و آنچه گفتم بناچار خواهد شد ، و از اين جمله معلوم مىشود كه اين خبر را بعنوان خبر غيبى كه به دو وحى شده بود اظهار كرد نه اينكه مانند تعبير خوابهايى كه ديگران ميكنند آن حضرت نيز اين گونه تعبير خواب او را كرده است .
« وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا »
و يوسف عليه السلام به كسى كه از طريق وحى ميدانست كه او نجات يافتنى است گفت . . . و « ظن » در اينجا به معناى علم و يقين است چنانچه در آن آيهء شريفهء ديگر است كه فرموده
« إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلاقٍ حِسابِيَهْ »
« 1 » .
« اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ »
يعنى نام مرا نزد آقاى خويش ببر و بىگناهى مرا در زندان به او تذكر بده .
« فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ »
يعنى شيطان در آن حال خداى تعالى را از ياد يوسف برد و بجاى آنكه بخداى سبحان استغاثه كند و نجات خود را از خدا بخواهد بمخلوق خدا متوسل شد و از كسى كه از زندان بيرون ميرفت درخواست كرد تا پيش آقايش نام او را ببرد با اينكه شايستهء مقام يوسف آن بود كه در اينباره به خدا توكل كند .
« فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ »
و چند سال ديگر در زندان بماند و بگفتهء ابن عباس :
هفت سال ديگر ماند ، و همين معنى از امام سجاد و امام صادق عليه السلام نيز روايت شده .
و حسن و جبائى و ابن اسحاق و ابى مسلم گفتهاند : معناى آيه اين است كه شيطان از ياد ساقى برد كه نام يوسف را نزد شاه ببرد و فراموش كرد و در نتيجه يوسف چند
هامش
( 1 ) - سورة الحاقة آيهء 20 .