كه قصد خيانت نسبت بناموس تو داشته جز اين نيست كه او را زندانى كنى يا با ضربه هاى شلاق به سختى او را تنبيه كنى . و گويند : اگر زليخا در عشق و محبت خود صادق و راستگو بود ، و حقيقتاً يوسف را دوست ميداشت اين سخن را نمىگفت و گناه را به گردن او نمىانداخت ، و از اين سخن معلوم مىشود كه پايهء دوستى او را شهوت تشكيل داده بود .
« قالَ هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي »
يوسف كه چنان ديد چارهاى نداشت جز آنكه حقيقت را بگويد و اتهام زليخا را از خود دور سازد ، و اگر زليخا آن تهمت را بيوسف نزده بود و آن سخن دروغ را بر زبان نياورده بود يوسف نيز پرده از روى كار بر نمى - داشت و حقيقت را بر زبان نمىآورد ، و از اينرو فرمود : اين نسبتى را كه زليخا به من ميدهد تهمتى بيش نيست و خود او بود كه اين تقاضا را از من كرد !
« وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها »
ابن عباس و سعيد بن جبير گفتهاند : شاهدى كه خدا در اين آيه فرموده كودكى شيرخوار بود كه در گهواره قرار داشت ، و برخى گويند :
خواهر زادهء زليخا و سه ماهه بوده است . و در نقل ديگرى از ابن عباس و نيز از حسن و قتاده و عكرمه نقل شده كه گفتهاند : شاهد مزبور مرد حكيم و فرزانهاى از خاندان زليخا بود كه بپاكدامنى يوسف گواهى داد ، و جبائى نيز همين قول را اختيار كرده و گفته است : اگر شاهد مزبور كودك خرد سالى بوده همان گفتارش معجزه بود و احتياجى به بيان و ذكر استدلال نبود ، و سدى گفته : وى پسر عموى زليخا بود كه با شوهر زليخا دم در نشسته بود .
« إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ . . . »
استدلالى كه شاهد مزبور كرد اين بود كه گفت : اگر پيراهن يوسف از جلو دريده حق با زليخا است و يوسف دروغ ميگويد ، زيرا معلوم مىشود علاقه از طرف يوسف بوده و زليخا از خود دفاع ميكرده اما اگر پيراهن از عقب دريده شده معلوم مىشود زليخا در تعقيب او بوده و يوسف ميگريخته است .
« فَلَمَّا رَأى قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ »
و چون شوهر زليخا پيراهن يوسف را ديد كه از عقب دريده به خيانت زليخا واقف گرديد .